فصل سرد
ساعت دارد به 10
نزدیک می شود صدای نخراشیده ای از
بلندگوی اداره بلند می شود "همکاران عزیز! لطف درب اتاق ها را بسته و جهت شرکت
در راهپیمایی 13آبان،روز بزرگ استکبار ستیزی در جلوی درب اداره حضور به هم رسانید." من(البته توی دلم) :آخ جون! وسایلمو جمع و جور کنم، برم خونه! تا
باشه از این ستیزه جویی های الکی!(از یه طرف هر ثانیه پیام ،ما دست بوسیم ، به اوباما دامت برکاته! می
دیم از طرف دیگه صبح تا شب توی گوش ملت می خونیم ما پرچم دار مبارزه با استکباریم) رئیسم(االبته ایشون
بلند فرمودند چون از خانواده ی معظم شهدا هستند):
گور پدر همه تون!(ببخشید ،اینو دقیقا خودشون فرمودند) خاک برسرتون،تا کی می
خواید به این گربه رقصونی ها ادامه بدید؟من 100 سال نمیام من(توی دلم ) :خدایا!
یعنی باید وسایلمو بزارم سر جاش! همکار اتاق
اونوری:آقای مهندس!تشریف نمیارید؟ بریم یه چند تا مرگ بر این و اون بگیم به جاش
ماموریت حساب میشه ها! نمیاید؟ همکار اتاق اینوری:
من علاقه دارم در این راهپیمایی حضور داشته باشم اما کار ارباب رجوع ها
مونده،شرمنده ام رئیس اداره(اتو
کشیده،عصا قورت داده) به همراه آبدارچی پلاکارد به دست هنوز منتظرند! اضطرابی شیرین جان می گیرد میان لحظه ها آن گاه که روی برگ برگ دفتر تنهایی سیاهی چشمان تو را مشق می کنم
من به این اصل
اعتقاد دارم که انجام هر کاری در این جهان حس می خواهد مخصوصا اگر این کار درس
خواندن باشد.این روزها یک جا نشستن و درس خواندن برایم بسیار مشکل شده است البته
وقتی مادرم طوری نگاهم می کند که یاد ناظم خط کش به دستمان می افتم، احساس می
کنم درس خواندن نباید کار زیاد سختی هم
باشد! از آن جا که من اصولا انسان تنبلی هستم حتی به مخیله ام هم خطور نمی کند که کسی بتواند 7ساعت در روز
درس بخواند حالا فکرش را بکنید کسی پیدا شده که مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد
است آن هم در دانشگاه جهانی شاهرود! آن هم از نوع شبانه اش و من باب نصیحت به یک
انسان تنبل می گفت:زمانی که برای کنکور کارشناسی ارشد درس می خوانده ساعت مطالعه
اش در روز 17 ساعت بوده است! فکرش را بکنید 17 ساعت یک بند درس بخوانی(من که
افسردگی گرفتم ) حالا این انسان تنبل کلی با خودش کلنجار رفته که
بیاید یک نگاهی به این کتاب های فلک زده بیاندازد شاید حس درس خواندن کم کم خودش مجبور به آمدن ،بشود! جامعه
شناسی سازمان ها (لازم است عرض کنم از آن جا که کتاب فروش اصل کتاب رانداشت بعد از
اینکه کلی در وصف انسانیت مدیحه سرایی کرد نسخه ی کپی شده ای از کتاب را داد) را دستش
گرفته وتقسیم بندی های آگوست کنت را می خواند غرق مطلب شده که یک دفعه می بیند
کتاب به شکل بسیار ناگهانی از صفحه ی 18
به صفحه ی 34 رسیده است !حتما صلاح دانسته که به نظریات هربرت اسپنسر و امیل
دورکیم(دورکهایم) وقعی ننهد خدا پدر حسن نراقی را بیامرزد با این کتاب
سراسر حقیقتش ،که به راستی جامعه شناسی خودمانی آیینه ی تمام نمای ما ایرانی هاست،آخر
یکی نیست بگوید:بابا جان! از همه چی دزدی از کتاب هم دزدی؟! حالا خدا رحم کرد درجه ی تنبلی من خیلی زیاد
نیست! ولی مطمئنم اگر کسی که درجه ی تنبلیش یک سلسیوس از من بالاتر است با همچین مصیبتی رو به رو می شد حتما ترک تحصیل
می کرد گاهی اوقات دیدن یک فیلم یا خواندن یک کتاب آن چنان تاثیری
بر روی انسان می گذارد که توصیفش کار دشواری است،گاهی اوقات فیلم هایی هستند که
دیدنشان حس خوشایندی را درونت زنده می کند نمی دانمstander
را دیده اید یا نه؟داستان فیلم در سال1967اتفاق می افتد در ژوهانسبورگ آن جا که
سیاه پوستان آفریقای جنوبی خسته از تبعیض،
فریاد "مرگ بر زمین دار" را سر می دهند و یک صدا آزادی نلسون ماندلا
رهبرشان را خواستارند و در این میان پلیس سفید پوست وظیفه شناسی به نام آندره
استندر هست که به دستور مافوقش بر معترضان آتش می گشاید و گلوله اش قلب جوان سیاه پوستی را می شکافد اما stander نمی تواند همانند سایرین بی تفاوت از
کنار این کشتار بی رحمانه عبور کند و به دنبال یافتن اطلاعاتی در مورد پسر مقتول و
خانواده اش می رود از مقامش که فرماندهی نیروهای سرکوب کننده ی معترضان است کناره
گیری می کند و دچار یک کشمکش درونی می شود و دیالوگی که چند بار تکرار می شود این
است"چرا آن هایی که نباید بمیرند می میرند؟و پاسخ سکوت است سکوت" Stander به بانک ها دستبرد می
زند فقط برای اینکه سیستم را به چالش بکشاند و گاهی پول سرقت شده را به کودک سیاه
پوستی می بخشد که کنار خیابان روزنامه می فروشد. نقطه ی اوج فیلم آن جاست که stander در یک، بار که مخصوص سیاه پوستان است
پدر مقتول را پیدا می کند و می گوید:پدر!من گناه بزرگی در حق شما مرتکب شدم ،من
پسرت را کشتم و آن قدر زیر ضربات مرد سیاه پوست می ماند که توان مرد سیاه پوست
تمام می شود و می رود فیلم می رود، بقیه ی داستان زندگی stander را روایت می کند اما من همین جا توی
همین صحنه مانده ام و فکر می کنم انسان ماندن چقدر سخت و البته چقدر دل چسب است مدام توی ذهنم داستان فیلم را با داستان کشورم(در این مدت
بعد از انتخابات )مقایسه می کنم و دلم می خواهد داستان را از نگاه آن کسی که بر
روی مردم کشورش آتش گشوده است ببینم همان که جانی را ستانده است،دلم می خواهد
ببینم مانند stander
هنوز آن قدر انسان مانده است ،هنوز آن قدر شرف دارد که حداقل دچار تردید شده باشد یا نه؟ توی کوچه باد می آید صدای کلاغ ها ساز شومی را کوک کرده است و چشم های من که بر پیکر در ثابت مانده است توی کوچه باد می آید مردی قدم هایش را تند می کند وبرگ های چنار پیر تسلیم اراده ی باد می شوند توی کوچه باد می آید صدای شلیک گلوله ای با ترس کلاغ ها همراه می شود و سمفونی مرگ را می نوازد توی کوچه باد می آید اما توی چشم های من دیگر اثری از انتظار نیست توی کوچه باد می آید چشم های من قاب
تصویر مردی است که گناهش گفتن یک کلمه بود نه! توی کوچه باد می
آید تمام وجودم
لبریز تنفر پدر خوانده ایست که در انتظار بوسه ی مرگ هم نماند
| Design By : Night Skin |


