فصل سرد
بهار دوباره داره میاد٬همه دارن آماده می شن که پذیرای قدوم سبزش باشن٬قلب زمین تند تر و تندتر می تپه٬جوونه ها ی خواب آلو سرشونو از دل خاک بیرون میارن٬لبخند شکوفه ها با مهربونی و گرمای نگاه آفتاب پاسخ داده می شه٬باد هوهو کنان توی شاخه ها می پیچه و توی گوش کوه و دشت و جنگل و دریا زمزمه می کنه:زود باشین آماده شین بهار داره از یه راه دور میاد تو سرزمین نور مردم پای هفت سینشون نشستن و منتظرن که توپ شلیک بشه به قلب سیاه دیو تا طلسمش شکسته بشه و بهار خانوم آزاد بشه و با یه بغل شکوفه ی شادی از راه بیاد صدای تیک تاک ساعت فضا رو پر کرده و ماهی کوچولوی تنگ بلور تند و تند می چرخه ٬همه جا پر شده از بوی بهار نارنج انگار اومدن بهار و بوی بهار نارنج همه رو مست مست کرده آدما می خوان دلهای زنگار گرفتشونو به یمن اومدن بهار جلا بدن و با نیرویی که اومدن بهار بهشون بخشیده دنیاشونو پر کنن ازشادی٬سلامتی٬سربلندی٬صلح٬آزادی٬برابری و ... دلها تون همیشه بهاری٬لبهاتون همیشه خندون و دستاتون پر از عیدی!! در حاشیه:من همیشه عاشق بهار٬هفت سین و از همه مهمتر عیدی بودم. آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد با اسب در باران آمد. . . . درود بر وجود پاک آن مرد که درست در همان زمان موعود آمد٬نه ثانیه ای زودتر و نه ثانیه ای دیرتر همان لحظه ای آمد که در انتظار ش بودیم٬شاید هم برای این آمد که از عمق وجود آمدنش را تمنا کردیم آن مرد سوار بر اسبش در زیر بارش بارانی آمد که سرشار از لطافت بودو از ابر احساسات پاک و انسان دوستانه اش زاده می شد و نغمه ی آهنگین قطراتش سمفونی ای بی نقص را می نواخت. من...من همانند گمشده ای در بیابان حیرانم....آمدن این مرد همانند نوری است که در شبی تاریک در بیابانی بی انتها دیده باشم از آمدنش سراپا شوقم اما...اما نیرویی اهریمنی در درونم نهیب می زند نه...نه...به سویش نرو ...شاید خطری در کمینت باشد...شاید دامی پهن باشد آن مرد کیست؟از کجا آمده؟برای این آمده که باید می آمد؟بوداست یا زرتشت؟مانی یا مسیح؟موسی یا محمد؟مریم مقدس؟شاید هم یک الهه باشد یا یک قدیس یا یک اسطوره او کیست؟شاید هم ...شاید هم...آن مرد خود من باشم!!یاتو...یااو... تو می دانی او کیست؟ آن مرد هر کسی می تواند باشد او کسی است که سوار بر اسب ایمان و اراده اش شده و شمشیر عداوت٬خشم و کینه توزی را غلاف کرده و در زیر باران همچون رعد می تازد و سم پولادین اسبش را بر فرق تمام بدیها می کوبد او به جنگ تاریکی می رود و سلاحش شمع است و به هر جا که نشانی از تاریکی دارد قدم می گذارد و شمعی می افروزد*٬آن مرد وجود مسلم خداست که بخشی از آن را درتو به یادگار گذاشته٬نمی توانی فراموشش کرده باشی!! *:زرتشت:ستیز من تنها با تاریکی است من برای ستیز با تاریکی شمشیر نمی کشم چراغی می افروزم. در حاشیه:همانا انسان عاصی و فراموش کار است. کاش دل آدما اینقدر کوچک نبود تا با هر خطای کوچکی مجبور نمی شدن برای اینکه ازدحام جمعیت کمتر بشه یکی رو بیرون کنن٬کاش دلشون به وسعت اقیانوس ها بود گاهی متلاطم می شد ولی اکثراوقات آروم آروم بود کاش صبر آدما اینقدر کم نبود کاش آدما صبر بیابون رومی داشتند که سالهای سال منتظر می مونه تا شاید بارونی بیاد٬خسته نمی شه٬چشمشو می دوزه به آبی بی انتهای آسمون دلش هم پر از امیده٬میدونه که بارون بالاخره یه روزی میاد پس حتما میاد کاش توی دنیای آدمها اینقدر اعتماد بود تا دیوارها سر به فلک نمی کشید٬کاش هیچ حصاری نبود٬کاش هیچ زندانی نبود تا زندانی ای داشته باشه کاش تو دنیا اینقدر ثروت بود(نمی گم قناعت چون به هیچ نمی شه قناعت کرد)که هیچ پدری شرمنده ی بچه هاش نبود٬هیچ مادری مجبور نبود رخت چرکهای مردم رو بشوره٬هیچ کودکی مجبور نبود کار کنه و هیچ زنی مجبور نمی شد جسمشو بفروشه٬کاش فقر معنایی نداشت کاش هیچ کس دروغ نمی گفت٬نارو نمی زد٬کاش هیچ نارفیقی نبود کاش هیچ نوشته ای سوزونده نمی شد٬خون هیچ قلمی ریخته نمی شد٬هیچ روزنامه ای توقیف نمی شد٬هیچ سایتی فیلتر نمی شد و هیچ نویسنده ای زندانی نمی شد کاش بال هیچ پرنده ای شکسته نمی شد ٬هیچ پرنده ای توی قفس زندونی نمی شد٬کاش پرواز یه جرم نابخشودنی نبود٬کاش زیبایی توی نگاه آدما بود ٬کاش پروانه رو آزاد دوست می داشتند نه خشک شده در کلکسیون کاش وقتی حرفی می زدی درست یا غلط بودن حرفت سنجده می شدو پیشینت ملاک قضاوت نبود٬کاش لااقل حرفت شنیده می شد نه اینکه هنوز نگفته محکوم باشی٬کاش هیچ کس به صرف داشتن یه اعتقاد مجرم نبود کاش هیچ شکنجه گری نبودتا هیچ شکنجه ای نباشه. کاش زندگی مردم بازیچه ی مصلحت اندیشی یه عده و مال اندوزی یه عده ی دیگه نبود کاش عدالت دست آویزی برای رسیدن به صدارت نبود کاش اینهمه ای کاش نبود تاریکی بر همه جا مستولی شده٬درها را مهر و موم کرده و کلیدشان را در چاهی عمیق و وحشتناک انداخته که شاید به تاریکی و درازی چاه ویل نباشد ولی دست کمی هم از آن ندارد. هراس از او بر دل ها سایه افکنده و چشم ها از ناچاری به تاریکی عادت کرده اند٬صداها در حنجره خفه شده و تنها صدایی که می آید صدای فرود آمدن شلاق است بر گرده ی آنهایی که به دنبال...نمی دانم....من از به زبان آوردنش واهمه دارم...می گویم...ولی شما از من نشنیده بگیرید!!به دنبال ...نوربودند از حق و حقوقشان می گفتند٬نور به تعبیرشان آزادی٬عدالت٬انسانیت٬برابری و تمام چیزهای خوبی است که به ذهنتان خطور می کند که به نظرمن جایشان فقط توی افسانه هاست یا لالایی های که شب ها مادران برای کودکانشان می گویند من به همین دلخوشم که تاریکی خانه ی آبا و اجدادیم را به تاراج نبرده و از دولت وجودش هنوز زنده ام ونفس می کشم هر چند هوا آنقدر مسموم است که نفس کشیدن همانند لاجرعه سرکشیدن جام زهر است تنها دلیل نگرانی ام یگانه فرزندم است که همچون جان شیرین دوستش می دارم ولی نمی دانم سخنان این یاغی ها را از کجا شنیده و باورش شده که می تواند به مصاف تاریکی برود حرفهایم را به پشیزی نمی خرد ومی گوید:حرمت گیس سفیدت را نگه می دارم٬جوان است و جاهل می گوید: من به بازگشت نور ایمان دارم و برای بازگشتش حاضرم جانم را هم فدا کنم٬می گوید:پیرزن دلت نمی خواهد پنجره باز شودتا سحرگاهان خورشید انوار زیبایش را به درون خانه ها بتاباند؟نمی خواهی آسمان آبی را دوباره ببینی؟نمی خواهی آزادانه به هر جا که می خواهی بروی و باهر که می خواهی ملاقات کنی؟نمی خواهی از شر خفاش ها(جاسوسان تاریکی را می گوید)رهایی یابی؟دلت برای نفس کشیدن در هوای پاک کوهستان تنگ نشده؟ تمام وجودم سرشار از شوق خواستن می شودبا ترس و لرز می گویم:چرا٬دلم برای نور(این را یواش گفتم)تنگ شده ٬می گوید:پس دستهایت را به من بده تا با هم به سوی نور برویم...... در حاشیه:در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود راهکار دیگری جستجو کنید واگر نیافتید همان در را بشکنید. آن طفلک معصومی را می گویم که الان باید در کنار دوستانش در مدرسه باشد و همدمش کیف و کتاب ولی دوستانش شده اند دیگر کودکان کارو همدمش شده ترازو٬آدامس یا جعبه ی واکس در چشمانش که نگاه می کنم شرمنده می شوم٬دلم ریش ریش می شود و وقتی با حالت التماس گونه ای می گوید:خانم٬تو رو خدا بزارید کفشتون رو واکس بزنم.احساس می کنم تمام تنم زیر فشاری غیر قابل تحمل له می شود.صورتش کثیف و لباسهایش ژنده است شاید ماه هاست که رنگ حمام را ندیده وجای گرم و راحتی نخوابیده دستهایش از شدت سرما ترک خورده و خشک خشک است. غمی به وسعت تنهایی تمام آدمها در نگاهش موج می زند از فرشته ی عدالت متنفر می شوم که نمی دانم چرا آن ترازوی مسخره را دستش گرفته و تنها چیزی که قادر به تقسیمش نیست عدالت است .یکی کمی آن طرف تر تنها هزینه ی غذای روزانه ی سگش صد هزار تومان است و اینجا انسانی برای گرفتن پنجاه تومان غرور و شخصیتش را زیر نگاه های بی احساس عابران له شده می بیند(البته اگر هنوز از غرورش چیزی به جا مانده باشد) به کفش هایم نگاه می کنم و می گویم:عزیزم کفش من که واکس خور نیست می گوید:خانم تو رو خدا٬جون...می گویم:تو رو خدا جون کسی رو قسم نخور٬کیف پولم را بر می دارم پول را می دهم و بی صدا درون خود می شکنم. کاش من هم ثروت قارون را داشتم شاید اندکی به فکر این کودکان بیگناه بودم نمی دانم شاید هم نبودم! و بعد...خانم خدا عمرت بده٬خدا هر چی می خوای بهت بده... ناگهان صدای دیگری را شنیدم که می گفت:خانم آدامس می خرید؟جواب دادم:نه٬آدامس دارم گفت:پس بهم عیدی بدید گفتم:کیفم خالیه!چند لحظه صبر می کنی تا از عابر بانک پول بردارم گفت:پس چرا به دوستم دادید(شاید فکر کرده بود دروغ می گویم)داشتم می رفتم که شنیدم آهسته می گفت:الهی بمیری و من هم توی دلم گفتم:کاش الان زمین دهنشو باز می کرد و من رو می بلعید تا انقد شرمنده نباشم(روزی چند بار با این صحنه روبر می شوید؟از دیدن نگاه های ملتمسشان چه حسی به شما دست می دهد؟گناه این کودکان چیست که اینچین سرنوشت شومی دارند؟آیا کسی به فکر کودکان کار هست؟) در حاشیه:به گفته ی معاون آموزش و پرورش عمومی سازمان آموزش و پرورش امسال متاسفانه115هزار دانش آموز دوره ی ابتدایی در سراسر کشور ترک تحصیل کردند.آیا این آمار نگران کننده نیست؟!سرنوشت و آینده ی این کودکان چه خواهد شد؟انگار سالهاست که قانون اساسی فراموش شده آیا اصل 30 قانون اساسی بهره مندی از آموزش و پرورش رایگان را حق همه نمی داند؟ََ حالا ما هر چی می خوایم بی خیال این انتخابات(شما بخونید انتصابات)بشیم مگه می زارن؟!بعد از تایید صلاحیت افراد صالح و رد صلاحیت نه چندان گسترده ی!!افراد خودفروخته و وطن فروش!!(هر چند٬چندین دوره نماینده ی مجلس بودن و معلوم نسیت قبلا چطوری صلاحیتشون تایید شده!)وارد پروسه ی تبلیغات کاندیدا شدیم. حیفه که ندونید اینجا کاندیدا به جای اینکه به بحث در مورد عقاید٬ایده ها و برنامه هاشون بپردازن بزرگترین دل مشغولیشون شده اینکه نهار و شام چی بدن تا چششم رقیبشون از کاسه در بیاد!(یکی زرشک پلو با مرغ می ده ٬اون یکی قیمه و این یکی ته چین البته همراه با مخلفات)جاتون خالی ما هم از این خوان نعمت که حالا حالاها پهنه بی نصیب نموندیم با مردم کوچه و بازار که همکلام می شم ٬میگن:کاش همیشه یک هفته مونده به انتخابات باشه تا قدری به مردم و عقایدشون بها داده بشه.آخه مردم ایران فقط وقتی مهم هستن که دم دمای انتخابات باشه.بعدش دیگه شما رو به خیرو ما رو به سلامت!! از شوخی !!گذشته باید به حال خودمون تاسف بخوریم .نماینده ای که وظیفه ی اصلیش وضع قوانین و نظارت بر کار دولته(هر چند ما تنها چیزی که در مجلس هفتم ندیدیم همین بود)هیچ توجهی به ساده ترین اصول انسانی نداره و رای دهنده ها رو انقد ساده و هالو فرض کرده که با یه نهار و شام می خواد رایشونو بگیره(شما بخونید گولشون بزنه) و اونچه که باز خیلی جالبه اینه که در تراکتهای تبلیغاتی خودشونو کارگر و کارگرزاده می خونن آخه کی کارگرها انقد وضعشون خوب شده که یک هفته مردم رو به صرف نهار و شام دعوت کنن.کاش دست از دروغ گویی برداریم و برای رسیدن به اهدافمون همه چی رو فنا نکنیم در حاشیه:صدا و سیما هم که دیگه شورشو در اورده توی برنامه هاشون از انتخاب چیپس و آدامس بادکنکی می رسن به انتخاب کاندید اصلح(عمرا کار نیوتن که از افتادن سیب به جاذبه ی زمین رسید به سختی کار اینا باشه اینا آسمون و ریسمون رو به هم می بافن تا حرف خودشونو بزنن) فرخزاد عزیز میگه: به او جز از هوس چیزی نگفتند در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند به هر جا رفت در گوشش سرودند که زن را بهر عشرت آفریدند به نظر تو خواسته ی بزرگیه؟چی؟اینکه بخوای در اولین برخورد به تو به دیده ی یک انسان نگریسته بشه نه یک زن.به نظر من که خواسته ی بزرگی نیست پس چرا انقد رسیدن بهش سخته؟شاید به دلیل اینکه برای رسیدن بهش باید به جنگ افکاری رفت که قرنهاست وجود داشته و به این سادگی ها هم از بین نمی ره٬افکاری که برخی به این دلیل مصرن همچنان باشه که منافعشون رو در خطر می بینن تا از حضور زن در جامعه و حقوقش صحبت می کنی یه برچسب فمنیست افراطی بهت می چسبونن یا دست میزارن رو اعتقادات مذهبی مردم و میگن اینا همه ی حرفشون اینه که میخوان جامعه رو به سمت فساد سوق بدن!!کاش برداشتها با حب و بغض های شخصی آمیخته نبود کاش می دونستن زنها هم می تونن وارد فضای جامعه بشن و هیچ خدشه ای هم به اصول و ارزش های جامعه وارد نمی شه اتفاقا زنها بر روی این موضوع به شدت حساس هستن و از اینکه بهشون نگاه های ناپاک بشه متنفرن.چرا اینهمه انرژی و توانایی رو پشت سدهای آهنین افکار پوسیده اسیر کردیم و نمی زاریم خودی نشون بدن؟چرا از اینهمه توانایی استفاده نمی کنیم؟ کاش مردهای جامعه مون بدونن که زنها عروسک اسباب بازی یاکالای فروشی نیستن.کاش بدونن زنها وقتی به دنبال آگهی استخدام می گردن و این نوشته رو می بینن"به یک همکار خانم با ظاهری آراسته و روابط عمومی بالا نیازمندیم"چه حال بدی بهشون دست میده. روزهای آخر ساله همه شروع کردن به خونه تکونی برای آغاز یه سال جدید کاش یه تکونی هم به افکارمون بدیم"زنها انسان هستند با توانایی ها و خواسته های مشخص" در حاشیه: فعلا قعطنامه ی 1803 شورای امنیت رو بی خیال چون با عنایت به فرمایشات پرزیدنت ما انقد قوی هستیم که ککمون هم نمی گزه!!در مورد انتصابات خانه ی مردم!(اون"ص" به خاطر این نیست که تو کف چیزی بمونید بنده از قدیم الایام املام ضعیف بوده وقتی معلممون می گفت "خ" من می نوشتم "ص") دوستان (فکر بد نکنید همین برو بچه های محل منظورمه!)خودشون تایید صلاحیت کردن خودشون هم تعیین می کنن کی منتصب(ببخشید)منتخب بشه!! دکتر علی شریعتی:برای کوبیدن یک حقیقت ٬خوب به آن حمله نکن بد از آن دفاع کن اگر چه کم نیستن کسایی که می گن زن رو چه به سیاست؟!!بهتره برن به آشپزی و گلدوزیشون برسن!!ولی ما زنها که بیش از نیمی از جمعیت این کشور رو تشکیل می دیم اگر نخواهیم وارد مسائل جامعه بشیم و در مورد اونچه پیرامونمون اتفاق می افته نظر بدیم البته و صد البته این ما نیستیم که ضرر می کنیم بلکه این جامعه است که از نعمت حضور ما و فواید حضورمان محروم خواهد ماند.(به زودی در مورد تبعیض جنسیتی در پذیرش کنکور خواهم نوشت)ولی اونچه که به نظرم خیلی جالب اومدصحبتهایی بود که پرزیدنت روز 16 اسفند در خوزستان ایراد نمودند ایشون در نطقشون اظهار داشتند:ما قدرت اول جهانیم صحبتشون 100 درصد درسته البته اگر این نکات مد نظرشون بوده باشه:1)ما شامل آقازاده ها ٬لباس شخصی ها٬زندانبانی که از پذیرش دستور رییس قوه ی قضائیه سر باز می زند٬.......(این نقطه چین ها هیچی نمی گه!!من چیزی نگفتم این برداشت های شخصی خودتونه!!! 2)اگر منظور از قدرت اول ٬قدرت اول در سرکوبگری٬برخورد با فعالین عرصه های مختلف٬ایجاد فضای خفقان و .... باشه. 3)جهان البته ما می تونیم قدرت اول جهان در عرصه های علمی و فناوری باشیم در صورتی که جهان شامل سودان٬جیبوتی٬افغانستان و موزامبیک باشه. می بینم٬می شنوم٬حس میکنم ولی انگار سالهاست که از مردنم می گذرد .من مرده ام چون نمی توانم آنگونه که می خواهم باشم من باید آنگونه باشم که چشمهای نگران مادر طلب می کند٬نه آنگونه که مدام پدر در نصیحت هایش می خواهد یا آنگونه که برادرم می خواهد نه شاید آنگونه که تو می خواهی... پس من چی؟!!نه مهم نیست که من چه می خواهم من دیگر من نیستم من نمی دانم کی ام؟تو ؟مامان ؟بابا؟دختر همسایه؟من می خواهم خودم باشم خود خودم .من زنی تنها از زندان یاس و ناامیدی گریخته ام به قدرتم ایمان آورده ام نه دیگر نیشنخندهای تو مرا می رجاند نه پچ پچ های مردم محله ٬نمی رجم ولی دلم می سوزد برای تو که تمام زندگیت شده خندیدن به حرفهای من ٬شاید در دلت مرا سبک سر!یا سبک عقل !بخوانی ولی من به آنچه می گویم اعتقاد پیدا کرده ام پس نمی توانم رهایش کنم ولی تو به آنچه می گویی نرسیده ای بلکه به تو قبولانده شده شاید روزی بتوانم این حصارهای دروغین که به دور اندیشه ات تنیده ای بدرم و آنگاه زندگی از سر گرفته خواهد شد
| Design By : Night Skin |


