تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

بازهم باران می بارد باز هم سهراب بی چتر زیر باران در میان کوچه باغهای شهربه راه می افتد و با نغمه ای شورانگیزفریاد می زند"عشق را زیر باران باید جست"

باز هم باران می بارد آدم ها تند تند راه می روند تا مبادا باران نقاشی های روی صورتشان را به هم بریزد و من پشت پنجره ایستاده ام و در سکوتی وهم انگیزنگاهشان می کنم فنجان قهوه را در میان دستانم آنقدر فشار می دهم که گرمایش در تمام تنم نفوذ می کند

باران می بارد ولی کسی به فکر یافتن یک عشق زیر باران نیست شاید آدم ها عشقشان را زیر باران گم کرده اند چون از نگاهشان می خوانم که آمدن باران خوشحالشان نکرده است

به رفت و آمد بی امان آدم ها چشم می دوزم و به یاد آن روز می افتم که زندگی را زیر باران گم کردم و زنده بودن را یافتم,زندگی را گم کردم ونفس کشیدن را یافتم

آن روز نوشته هایم را به دست باران سپردم تا هیچ کس آنها را نخواند,آن روز آرزوهایم را نوشتم و به دست باران سپردم تا قطرات باران آنقدرکمرنگشان کند تا دیگر نبینمشان,برای آخرین بار نوشتم و فراموششان کردم

آسمان بی وقفه می بارید و من می پنداشتم بر سرنوشت شوم من می گرید من که روزی آرزویم انسان شدن و انسان ماندن بود ولی آنقدر در دنیای آدمها پلیدی و نارفیقی دیده بودم که رسیدن به آرزویم را محال می پنداشتم می خواستم رهایش کنم اما رها کردنش برایم کابوس بود انتخاب بین زندگی و زنده بودن همانقدر سخت بود که انتخاب بین زندگی و مرگ و من ناامید از رسیدن به رویایم زنده بودن را بر گزیدم که مرگی تدریجی بود

روزها از پی هم می گذشت و مرگ سایه اش را بر تمام وجودم می گسترانید ومن بوقلمون صفت به همان رنگی در می آمدم که روزی کابوسم بود به رنگ همرنگی

امیدی واهی رهایم نمی کرد آن دم که ناامیدی همچون درختی تناور ریشه هایش را در بند بند وجودم می گسترانید و همانند تشنه ای در بیابان سرشار از عطش می شدم, عطش در آغوش گرفتن مرگ, آرام و بی صدا می آمد از پنجره ای نامرئی به ذهنم سرک می کشید وتا به آمدنش خو می کردم همانطور که آمده بود می رفت و باز هم ادامه ی این زنده بودن رقت بار

ومن یک مرده ی متحرک ترسو,آری ترسو,نه جراتش را داشتم که به جنگ انسانها بروم و عقیده ام را بدون اندک واهمه ای بیان کنم و نه دلش را که خودم را از این همه نکبت خلاص کنم و در دل به صادق حسادت می کردم که اگر نتوانست زندگی را آنگونه که می خواست بیابد حداقن آنقدر  جرات داشت تا مرگ را همانگونه که می خواست در آغوش بکشد ...و باز هم ادامه ی این زنده بودن کسالت بار

سالها بعد

روزی باران می آمدو من بی اراده اشعار سهراب را زمزمه می کردم ,می خواندم و حس می کردم و به دنبال یافتن عشقی که سالها منتظر آمدنش بودم در زیر باران به راه افتادم ,نمی دانستم به کجا, پاهایم بی اراده بود تمام دنیا برایم موسیقی عشق را می نواخت و ترانه ی زندگی درفضا موج می زد و من در حالتی که نمی دانم رویا بود یا واقعیت آن عشق را یافتم در لحظاتی که سرشار از حس زندگی بود نه زنده بودن

او مهربانانه در گوشم زمزمه کرد:آرزویت را رها نکن"و رفت.....

و من ماندم, نه آمدنش را باور می کردم و نه رفتنش را

باران بی وقفه می بارید و سهراب با لبخندی بر لب به آدم ها می گفت"چترهایشان را ببندند"  

  

نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت 16:19 توسط زنی تنها| |

باد همچون کودکی بازیگوش

می دود در میان خاطراتم

می گشاید دفترم را٬می رود تا خط آخر

او نمی داند که می ترسم ٬بفهمد

سرگذشت و راز پنهان دلم را

 نمی داند که من٬یک زن تنها

چرا این گونه تنهایم

نمی داند که من روزی نهادم پا

به روی خاطرات کودکی ها

شدم شیدای یک رویا

 به دنبالش دویدم٬نترسیدم

همچنان یک رعد غریدم

واکنون...

نمی دانم به رویایم رسیدم؟!

تو می دانی که رویای زنی تنها

چه می باشد در این دنیای وانفسا

تو می خندی به من٬ناگفته معلوم است

 

زنی تنها تمام آرزویش را برای تو

که از جنس تن صبحی ٬بی پرده می گوید

اگر مرد رهی به همراهش بیا

 

به جنگ لشکر شب رفته ام

بی یار

برآنها تاختم تا رخت بربندد سیاهی ها

رها سازم ززندان٬ روشنایی را

 رها سازم تمام آفرینش را

 

از طلسم دیو باورهای بی بنیان

 تا که زن را بنگرند همچو یک انسان!

 

در حاشیه:

وجود زن همواره مورد بی مهری قرار گرفته وروح لطیفش را آزرده است.زنان نه تنها در جامعه ی ما که در بیشتر جوامع با تبعیض هایی روبه رو بوده اند که زمینه ی رشدشان را گرفته و آنها را عقب نگه داشته است حتی در جوامعی که توانایی های زنان باور شده باز هم نسبت به توانایی های آنها بی اعتمادی های فراوانی وجود دارد زنان شاید با انجام کارهای بیشتر نسبت به مردان دستمزدهای پایین تری می گیرندو شاید مشاغلی را می پذیرند که هرگز باب طبعشان نیست

ومن به عنوان یک زن ایرانی این تبعیض ها را باشدت بیشتری احساس می کنم آن چنان که گاهی راه نفسم می گیرد و رویایم می شود این که نگاه مردمان جامعه به من نگاه به یک انسان باشد نه یک وسیله!زنان در ایران هم به دلیل پایبندی  جامعه به برخی سنت های بی بنیان و هم به دلیل برخی دستورات دینی به شدت در تنگنا و فشار هستند

برخی با پیش کشیدن مسائلی همچون غیرت(که صد البته معنایش را درست متوجه نشده اند)زنان را در خانه ها اسیر می کنند و شاید به آنها اجازه ی کار در بیرون را ندهند البته آنچه مزید بر علت است برخی مشکلات فرهنگی است برخی از مردم هنوز معنای روابط سالم را درنیافته اند و برخی هنوز نمی دانند باید برای هم نوعشان احترام قائل باشند

هرگز نمی توان جامعه را به دو بخش مردانه و زنانه تقسیم کرد(گرچه برخی همین رویا!را در سر می پرورانند٬همین دانشگاه صنعتی شاهرود مثال بارزی است که در برخی رشته ها کلاسها را تفکیک کرده است!)پس بهتر است در آموزش های فرزندان این سرزمین دقت کرده و از همان ابتدا روابط سالم را به فرزندانمان بیاموزیم تا هنگام ورود به فضای جامعه با مشکلات عدیده ای رو به رونگردند

آنچه برای زنان به شدت عذاب آوراست نگاه ابزاری است برخی زنان را تنها یک وسیله می پندارند برای ارضای یک حس همین نه چیزی یشتر!!به راحتی به شخصیت زنان حمله می شود و زنان در میان اس ام اس های مبتذلی که میان مردم ردوبدل می شوند وسیله ای هستند برای یک لحظه خنده!و در مسائل اخلاقی این زنان هستند که همیشه گنهکارند و در میان پچ پچ های مردم می شنوی"همیشه پای یک زن در میان است"

زنان در ایران به دلیل اینکه به سنت های خانوادگی پایبندند در بسیاری از موارد برای اینکه آبروی خانوادگی خدشه دار نشود باید بسیاری از حقوق اولیه یشان را از دست رفته ببینند

البته وضع قوانین هم به گونه ای است که کفه ی ترازو را به نفع مردان به پایین می کشد:برخورداری مردان از حق حضانت فرزندان٬حق طلاق که با مرد است و...

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت 0:18 توسط زنی تنها| |

خدا انسان را مختار آفرید.آزاد آزاد٬دربندش نکرد او را محدود به حصار زمان و مکان کرد اما گردنش را زیر گیوتین نگذاشت

برایش راهی را مشخص کرد پر از علامت و راهنما اما برای قدم گذاشتن در این راه هیچ اجباری نبود همه چیز مهیا بود برای این که انسان به طی طریق بپردازدو با هرگام به سوی یکی شدن با خدا نزدیک شودو خود را در نور محوشده بیابد

 

خدا به او یادآورشده بودکه هیچ اکراهی در دین نیست "لا اکراه فی الدین"و آنگاه این انسان بود که خدا را می جست و مشتاقانه برای رسیدن به او از نردبام دین بالا می رفت.

 

خدا در آیه ی 256 سوره ی بقره به صراحت بیان می فرماید که هیچ اکراهی در دین نیست و این همان است که در ماده ی 18اعلامیه ی جهانی حقوق بشر آمده است:

"هر کس حق آزادی اندیشه٬وجدان و مذهب را دارداین حق متضمن آزادی تغییر مذهبش یا عقیده اش و آزادی اظهار مذهب یا عقیده اش در قالب آموزش های مذهبی٬اجرای مراسم مذهبی٬عبادت و رعایت آن به طور تنها یا در جامعه با دیگران به صورت عمومی یا خصوصی است

آیا کلامی بالاتر از کلام خدا هست کلامی که به حب و بغض های بشری آلوده نباشد؟

پس چرا؟چرا آن هنگام که کسی تصمیم بگیرد که از اسلام خارج شود خونش مباح می گردد؟(آیا این همان اکراه نیست؟)

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت 17:40 توسط زنی تنها| |

در شبی آرام٬در میان بوی باران

زیر نور نقره فام ماه٬در کنار چشمه ساران

من به کام دل رسیدم٬از جهالت وا رهیدم

 

من خدا را واضح و روشن٬میان آب چشمه

شاد و سرزنده٬روان دیدم

من نترسیدم٬او مرا عاصی نمی نامید

نگاهم کرد و با ایما به من فهماند

که آغوشش برای بندگانش باز باز است

 

من به او گفتم که دلتنگم

او به من خندید و گفت

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

زبانش با زبان چشمه همسو بود

کلام نافذش٬در دل نامهربان و سخت سنگ

ره می یافت و ندا می آمد از سویش:

که ای انسان!

 

اگر روزی رها گردی ز زندان منیت ها

بگردی تا بیابی مبدا و سرمنشا کل حقایق را

و از دنیا قناعت پیشه گردانی٬خنده ی

بی غل و غش مردمانش را

 

چه آسان می شود آن دم که بشناسی خودت را

گوهر پاک درونت را

و من را

منی که با توام از لحظه ی آغاز

 

و شاید آن زمان آسان بیابی درک معنای کلام

عارفان را

پاک بازانی که بر سر دار می رفتند اما

تا زبان در کامشان می چرخید ٬می گفتند:

انا الحق

نوشته شده در دوشنبه 1387/01/12ساعت 14:16 توسط زنی تنها| |

ماندن در میان تاریکی اراده اش را سست نگردانیده

روح بزرگش ماندن در این زندان را تاب نمی آورد

 

سالهاست که راهش را یافته

شریعتی معلمش بود٬دستش را گرفت

و اورا از ماندن در کویر بر حذر داشت

 

در میان هجوم تاریکی٬کورسوی امیدی را دید

راهش پیچ در پیچ و پرسنگلاخ بود

اما در برابر عظمت و صلابت بزرگ مرد آریایی 

یارای مقاومت  رانداشت

 

بزرگ مرد سرزمین من روزی بر اوج قله ی افتخار خواهد ایستاد

و لبخندش را نثار سنگریزه هایی می کند که روزی پایش را خراشیدند

 

در حاشیه:پس از انحلال غیر قانونی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی شاهرود که تابستان گذشته به وقوع پیوست موجی از ناآرامی این دانشگاه را فراگرفت و دانشجویان که به انحلال غیرقانونی انجمن و برخورد با فعالین دانشجویی به شدت معترض بودند خشم خود را با برگزاری تحصن در دانشگاه به مسئولین اعلام داشتند و اینان به جای حل مسئله و رسیدگی به خواسته های به حق دانشجویان صورت مسئله را پاک کرده و خود را رو در روی دانشجویان قرار داده اند و با احضار فعالین دانشجویی به کمیته ی انضباطی و صدور احکام سنگین از جمله محرومیت از تحصیل سعی دارند دانشگاه را به پادگانی نظامی تبدیل کنند و فریاد حق طلبی دانشجو را در گلو خفه کنند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 12:58 توسط زنی تنها| |

جنس تنم از سبزه و گلهای بهاری است و دستانم پر است از شکوفه های امید برای حرکت به سوی آینده

9روز از آمدن بهار گذشته بود ودر صبح دهمین روز خدا عیدانه ی مادرم را داد خودش می گوید:بهترین عیدی است که گرفته٬خدا مرا عیدی داده بود!!

نمی توان نسبت به روز تولد بی تفاوت بود٬نمی توان حسی نداشت٬روزی که خدا برگزید تا اولین حضور ما در دنیای آدمها باشد وهر سال برایمان خاطره ی گذشتن از یک دنیای دیگر و ورود به سرزمینی ناشناخته را تداعی کند و تلنگری باشد به گوشه ی ذهنمان که یک سال دیگر هم از فرصت کوتاهی که در اختیارمان است گذشت در این مدت چند قدم به سوی اتسانیت برداشته ایم اصلا قدمی برداشته ایم یا نه...شاید فرسنگ ها از انسان بودن فاصله گرفته ایم٬اصلا از خود پرسیده ایم"از کجا آمده ام٬آمدنم بهر چه بود؟"

یک تولد دیگر را جشن می گیرم و بوسه می زنم بر دستان پر مهر دو فرشته ی زمینی که سالهاست حامیان من هستند و روحم اسیرالطاف و محبت های بی شائبه ی شان است

تولدم را جشن می گیرم و شادمانم:

از آشنا شدن با آدمهایی که دیر زمانی غریبه گانی بیش نبودند و حال بسیار نزدیک اند و صد البته دوست داشتنی

از بودن با کسانی که سالهاست دوستشان دارم

 

تولدم را جشن می گیرم وناراحتم:

از چیزهایی که امسال از دست دادم شاید یکی از آنها حس خوش بینی و دوست داشتن همه ی آدمهاست ٬واقعه ای وحشتناک بدبینی را همچون خوره به جانم انداخت (حسی که از آن متنفرم)

امسال خودم را دوست نداشتم و هنگامی که خودت را دوست نداشته باشی دوست داشتن دیگران مشکل می شود

 

تولدم را جشن می گیرم وخدا را می ستایم به پاس:

تمام چیزهای خوبی که به من هدیه کرد٬پدرو مادرم٬دوستانم٬سلامتی و ....

 

تولدم را جشن می گیرم و از خدا می خواهم که نیرویی به من ببخشد تا انسان باشم.

 

تولد آغازی دیگر است ومن سرشارم از اشتیاق برای آغازی دیگر همیشه برای بهتر شدن زمان به حد کافی هست

 

در حاشیه:تولدم مبارک(اینم یک جمله از یک انسان به شدت خودشیفته)

امسال روز تولدم 2 تا اتفاق خیلی قشنگ واسه ی دو تا از بهترین دوستام می افته امیدوارم ضرب المثل" سالی که نکوست از بهارش پیداست" صحت داشته باشه.

شمع رو فوت می کنم و امیدوارم با خاموش شدنش همه ی صفات بد رو ترک بگم و آرزوم برآورده شدن آرزوهای همه ی کسایی که دوستشون دارم(شاید یه روزی دلم اونقدر بزرگ بشه که آرزوم بشه برآورده شدن آرزوی همه ی آدمها)

 

نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 8:58 توسط زنی تنها| |

پدرم روزنامه می خواند و زیر لب غرولند می کند:

باز هم قطعنامه ای صادر شد

 

مادرم قالی می بافد شاید این دار قالی نقش زندگی خودش باشد

تا چشم کار می کند سیاهی ست٬ حتی آسمانش

 

ومن٬ اندکی دورتر گندم می کارم

و به خوشه های گندم می گویم:

اگر همه یشان بارور شوند

هیچ پرنده ای از گرسنگی تلف نخواهد شد

 

من مادر این خوشه های گندمم 

وبه کودکانم٬مناعت طبع را می آموزم

 

مادر بزرگم که انگار حواسش به من بود

می گوید:کاش کسی هم به فکرانسان های گرسنه باشد

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07ساعت 19:12 توسط زنی تنها| |

آزادی را به اسارت بردند

و عدالت را به دار مجازات آویختند(ومن تماشاچی ای بیش نبودم)

لحظه ی جان کندنش را دیدم

رقت آور بود٬با چشمانی از حدقه بیرون زده و زبانی آویخته

شاید خواب می دیدم ولی شنیدم که می گفت:

من نمرده ام٬روحم را به تک تک فرزندان این سرزمین هدیه داده ام

 

و انسانیت را دیدم که در زیر شلاق دژخیمان خرد می شد

و دم بر نمی آورد

تهوع آور بود

از انسانیت می خواستند که ابزار دستشان شود

 

و فریاد را دیدم که انگار کسی صدایش را دزدیده بود

تهی بود٬دریایی را تصور کن که قطراتش را دزدیده باشند

 

و صلح را که در میان هیاهوی بمباران هسته ای گم شد

وکودکی را که به فردایش امیدی نداشت

و ناگهان...

 

و ناگهان امید را دیدم

توصیفش سخت است....روح در کالبدم دمیده شد

دلم می خواست بپرسم چرا؟...

چرا همچنان می خواهد که بمانیم؟دلش از تاریکی ها نگرفته؟

یا همچنان امیدوار است که روزی تاریکی رخت بر خواهد بست

 

اما نیرویی نامرئی لبهایم را به هم دوخته بود

انگار شنیده بود٬سیمایی متفکر داشت 

دستم را گرفت و به همراهش برد

ومن همچون برگی در مبان باد

بی اراده بودم...

 

مرا به لانه ی موری برد

مور دانه ای را بر می داشت و دانه هزاران بارمی افتادو باز از نو آغاز می کرد

و سرانجام این مور بود که بازی را برد

 

امید لبخندی به لب داشت به پهنای تمام هستی

و من پاسخم را یافته بودم

.

.

.

من به فردای سرزمینم امید دارم

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/06ساعت 12:34 توسط زنی تنها| |

گردباد هولناکی بود 

آسمان تیره و تار

و پنجره ها بسته ی بسته

 

مادری آرام برای کودکش لالایی می گفت(با نوایی حزن انگیز)

و زنی از ترس گزمه های باتوم به دست نقاب به چهره اش می کشید

وکتابی که پیغام سروش داشت با نگاه غضبناک شیطان ترازو به دست

به ناچار اجازه ی چاپ می یافت

 

وسه قاصدک در آرزوی آمدن بهار٬به رویارویی با فصل سردمی رفتند

در نبردی نابرابر

زیر بهمنی عظیم به دام افتادند

و چشمهاشان که روزی فقط روشنایی آفتاب را می دید

به تاریکی و سرمایی عظیم خو کرد

 

و در زندان یخی شان٬مردی که مسخ تاریکی ست

روزی 209 بار درگوششان زمزمه می کند:

شما٬طغیان گران!هرگز آمدن بهار را به چشم نخواهید دید

آنقدر در این زندان یخی می مانید تا فراموش کنید که بهاری هم هست

 

و سه گل قاصدک که آرمانشان آمدن بهار است

گوشهایشان را بر سخنان مشمئز کننده ی مرد تاریکی بسته اند

و گوش به نجوای قلبشان سپرده اند

 

خبر به دیگر گلهای قاصدک رسیده

و اینان هم پیمان شده اند برای رهایی دوستان دربندشان

و نوای مظلومیتشان را سوار بر بال نسیم به سراسر هستی مخابره کرده اند!

.

.

.

مادری زیر لب با نوایی حزن انگیز قصه ی سه گل قاصدک را می گوید

و مادری با چشمان گریان٬چشم به راه نسیمی است که گل قاصدکش را

به آغوشش باز گرداند.

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/04ساعت 19:44 توسط زنی تنها| |

من٬ بیگناه محکوم خوانده شدم

در دادگاهی که قاضی عادلی نداشت

و دو گواهش مست مست بودند

شاید...شاید مست از آن دو کیسه ی زر که آن ناجوانمرد به آنها بخشیده بود

 

شاید مریم مقدس نباشم اما...

اما یک انسان هستم با قلبی شریف و روحی پاک

 

من از بدنامی گریزان بودم

و نمی دانم تاوان کدام گناه ناکرده را می دهم

شاید تاوان انسان بودن در دنیایی که مردمانش نقاب بر صورتشان کشیده اند

 

مرا محکوم به سنگسار کرده اند یعنی من...

همانند شیطان...رجیم هستم

سنگهاشان...تنم را نخراشید که روحم را چنگ انداخت

ومن زیر لب برایشان دعا می خواندم

 

و می اندیشیدم سنگسار...یعنی دوباره رانده شدم ٬یعنی دوباره در نقطه ی آغاز بودم

خلیفه ی خدا که روزی از بهشت رانده شد امروز از زمین هم رانده شد

 

آخرین چیزی که یادم می آید این است

زیر لب می گفتم:خدایا...از تو می خواهم که دیگر هیچ روحی زیر پای نامردان سنگ به دست له نشود

نوشته شده در جمعه 1387/01/02ساعت 18:2 توسط زنی تنها| |

آب الفبای زندگی است

وتو الفبای وجود من

تو الفبایی...ولی من اکنون سالهاست که دیگر کلاس اولی نیستم از قید و بند الفبای ساختگی رها شده ام و زبان مشترک را آموخته ام.

رها شده ام از الفبایی که به من یاد داد"بابا نان داد"

چه لذتی داشت آن لحظه که توانستم بخوانم"بابا نان داد"چقدر این جمله به نظرم زیبا می آمد سرشار بود از لطافت احساسات پاک یک پدر ٬همیشه با شنیدنش تصویر پدری در ذهنم نقش می بست که نان از دهان خود می گرفت و رئوفانه در دهان کودک دلبندش می گذاشت.

 

ولی الان...الان...از این جمله متنفرم آری از همان"بابا نان داد"که روزی عاشق نوشتنش بودم ٬عاشق شنیدنش می دانی تصویری که الان با شنیدن این جمله در ذهنم نقش می بندد چیست؟

بابا نان می دهد و کودک دلبندش اسیر نان می شود ٬بابا نان می دهد تا کودک در قفسی که در آن اسیر است زنده بماند و نداند که بالاخره زندانی کیست

نه...نه...این کمال بی انصافی است ...اینها را فقط یک ذهن بدبین می گوید...

بابا نان داد و به کودک آموخت که برود وبیاموزد و کودک که روزی از بودن٬از نفس کشیدن و از گرفتن نان از دست بابا راضی بود حال که پای در مسیر دشوار آموختن گذاشته چیزهایی را می بیند که شاید تحمل دبدنش دشوار باشد...گویی کابوسی می بیند که هر لحظه اتنظار می کشد تا کسی او را از دیدنش نجات دهد اما ناچار به دیدن است چون آنچه می بیند حقیقت است

تا چشم کار می کند میله است و میله و قفسی که هر روز بزرگتر می شودو گاهی وسعتی می یابد به اندازه ی تمام کره ی زمین

میله ها گاهی آنقدر نزدیک می شود و فشاور می آورد که مرگ برای کودک به رویایی دست نیافتنی تبدیل می شود

کودک دیگر تحمل جسمش را هم ندارد جسمی که قفسی است برای ماندنش ٬قفسی برای دیده شدنش٬ خسته است ٬می خواهد از این قفس رها شود

 

او می خواهد از الفبا رها شود و زبانی را بیاموزد که با آن بتواند با تمام ذرات دنیا سخن بگوید او این زبان مشترک را می آموزد تا راه رسیدن به کلید قفل قفسش کمی هموارتر گردد

 

در حاشیه:

سهراب سپهری:

در این اتاق تهی پیکر

                              انسان مه آلود!

نگاهت به حلقه ی کدام در آویخته؟

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 19:15 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin