فصل سرد
من از بهار که از برای دخترش به جای کو له باری از ترانه های شادو ناب زندگی سروده های تلخ وشکوفه های غم به ارمغان و یادگار اورده گلایه مند و شاکیم من از خودم آری از خود خودم که از برای لحظه و دمی رها به اندرون پستویی سیاه وسرد گریخته ام شاکیم من از تو که برای فرار از خودت میان تیتر روزنامه ها گریخته ای شاکیم من از تو که تمام راه به فکر رسیدن و نه رفتنی شاکیم من از تو آری از خود خودت!که برگ برگ دفترت نه از برای ما که از برای تو سیاه و خط خطی است شاکیم قطار سوت می کشد همه آماده برای رفتن من چمدان به دست به ایستگاه آخر رسیده ام
لوکوموتیوران برای رفتن بی قرار است پیچ و خم ریل قرار را از چشمانش ربوده نمی داند من در میان تونلی پر از سیاهی آن جا که قطار سوت های ممتد می کشید جا مانده ام
در میان تاریکی ایستاده ام گذشته پر از نور آینده اغواگر وحال پر از سیاهی
لوکوموتیو ران چشم های ملتمسم را نادیده می گیرد وتنش را تسلیم خواهش بودن و رفتن می کند
همچون نقطه ای سیاه در آینده گم می شود همانطور که در گذشته بود
ومن خسته ازگذشته ی بی گذشت حال بی حال و آینده ی بی فردا روحم را به سکون می فروشم من فرزند شکوه و هیبتم،زاده ی کورش فرزند وسعت نگاهش فرزند دنیای بدون مرزش من فرزند بزرگترین آتشکده ام در دست نیافتنی ترین نقطه ی دنیا فرزند شراره ی آتشم آنگاه که هجوم اعراب شعله ورش کرد! فرزند خشم فرو خورده ی مردان این سرزمینم زاده ی پریشانی و درد زنان این وادی ام من کمان آرشم آنگاه که قلب اهریمن را نشانه می گرفت من دستان پینه بسته ی کاوه ام آنگاه که بنیان حکومت ضحاک گونه را در هم می پیچد آری!من تاریخ این سرزمینم و روزی به این سکوت تلخ پایان خواهم داد پایه های سست تخت روی آب را در هم خواهم پیچید و با تمام زنان و مردان این سرای مقدس سرود آزادی خواهم خواند صدای موزون پای عشق می آید در سکوت و خلوت تنهایی من و از میان پنجره تاریخ هجوم می آورد و ارابه ی زمان پیکر نحیفم را در می نوردد و عشق به تاریخ می خندد و در امتداد تاریخ می ماند ومن از عشق که در سیال فضا می خرامد،می گریزم و از افسون عشق واهمه دارم و می دانم که روزی آرام و بی صدا وجودم را تسخیر خواهد کرد من به صداقت عشق مجذوبم و از چشمهای عطشناکش واهمه دارم من میان جاذبه و دافعه می لغزم و نمی دانم که در این نبرد تن به تن برد با کیست؟ با جذبه و خلوص بی همتای عشق یا باتن رنجور،ذهن مخدوش دل پر غصه و روح مسلول من در حاشیه: من عاشق پرواز آزادانه ی یک پرنده ام که فکر و ذکرش رهایی از زندان است درابتدا به انتها رسیده ایم به الف ابتدا و سردرگمیم که الف آغاز است یا پایان ما بدانجا رسیده ایم که دریافته ایم مقصد رفتن و رسیدن است یا ماندن و مردن ! ما بدانجا رسیده ایم که در یافته ایم می شود با ساز دیگران رقصید اما نه با سازهای ناکوک ! ما بدانجا رسیده ایم که دریافته ایم می توان احساس همدردی کرد اما بی تفاوت بود ! می توان ناراضی بود اما احساس رضایت کرد پر التهاب بود اما ساکت و مرموز پر از سادگی بود اما سرشار از سراب آری ! ما به اینجا رسیده ایم جایی که رودخانه با مرداب یکی است در رویایمان رودخانه ایم اما در واقعیت مرداب راهم از جاده های پر سنگلاخ می گذرد از دل کوه های سر به آسمان ساییده از دشت های بی انتها و کویر های تفتیده از میان تاریکی٬سرما و رخوت از دل سکوتی تلخ و بی تفاوتی ای معنادار ازمیان بزرگ مردانی شریف و انسان نماهایی درنده خو روزگار همسفرمان کرد در گذر از هفت بادیه ی عشق ومن باورکردم صداقت متبلور در امواج صدایت را پا با پایت آمدم در سیاهی بی انتهای چشمانت گم شدم و سرکوب کردم نهیبی را که بی امان می گفت: شاید...شاید در آن سیاهی تاریکی شب را پنهان کرده باشی شاید ...راهت با من یکی نبودو تنها دلیل آمدنت ناهموار کردن راه رفتنم بود و سست کردن اراده ام تو از اعتماد میان انسان ها فلسفه می بافتی وناباورانه رشته های اعتماد را می گسستی از صداقت تندیس می ساختی و با لبخند تبرت را بی رحمانه بر ساقه ی ظریف صداقت فرود می آوردی باورهایم را لگدمال می کردی ومن ساده لوحانه به خود دروغ می گفتم و تو می اندیشیدی چه آسان است شکستن بی امان پل ها تو پیمانی بستی که شاید نامش "ناتو" بود و نمی دانستی که جزای شکستن پیمان اسارت در دنیایی پر از تنهایی است منتظر آن روز باش. حکم صادر شد تا ابد چشمهایم حق دیدن نور را ندارند و لبهایم برای همیشه به هم دوخته خواهند ماند دیگر چشمهایم٬نگرانی و علاقه را از چشمها نخواهند خواند و لبهایم داستان درد آدم ها را نخواهند گفت همراهم را خاموش کردم تا دیگر همراهی ام نکند کتابم را به مردی هدیه دادم تا دور ساندویچ هایش بپیچد اما چه کنم ٬دریچه ی ذهن و پنجره ی اتاقم را که نمی توانم ببندمشان٬هیچ کس نمی تواند حتی زندان هم روزنه ای هر چند کوچک به سوی رهایی دارد نمی توانم پرپر شدن شقایق را در دست باد ببینم و به لبخندی سرد اکتفا کنم نمی توانم شکستن بال پرنده ای را ببینم و به بازی روزگار بخندم نمی توانم دوستی هایم را در میان مشتی دروغ٬تهمت و ریا خدشه داربیابم نمی توانم به دلهای ساده ی آدمها بخندم و هالو بخوانمشان نه هرگز!من نه می خواهم و نه می توانم بی تفاوت باشم من یک انسانم با وجودی سرشته از احساس کتابم را از آن مرد پس می گیرم پنجره را باز می کنم ٬پرده را کنار می زنم تا افکار مشوشم را عطر دل انگیز بهار سامانی بدهد به تمام همسفران راه زندگیم شاخه گلی هدیه می دهم و قلک قلبم را از تمام احساسات خوب پر می کنم
| Design By : Night Skin |


