تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

شادی از میان کوچه های  شهرما

از میان بازی هفت سنگ بچه ها

نرم و آرام چون نسیم

رخت بربسته

رفته است

 

بوی یاس

نسترن

اقاقیا

به خاطرات پیوسته است

 

دیگر از میان کوچه های شهرما

قیصر زمانه رد نمی شود

عطر دل نواز وروح بخش مردانگی

در فضا رها نمی شود

 

دست نرم ونازک

پیچکی رها

پل نمی شود

تا که خانه های مردمان شهر ما

ریسمانی شود زنور,عشق و دوستی

 

 

من که مادرم

در میان حسرت از دست رفته ها

نمانده و برای فردای کودکم

هفت سنگی دگر بنا می کنم

 

شور عشق را به پا می کنم

من زعطر یاس و نسترن

دوباره مست می شوم

نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت 18:32 توسط زنی تنها| |

  پنجره سرشار از دل مردگی اسارت میان دوبن بست

لبخندی به پهنای صورتش به فردا هدیه می دهد

سهم دستهایت در آزادی پنجره چیست؟

 

دستهایت برای دلتنگی پنجره قدمی برمی دارد!!

یا شاید بوی دلتنگی پنجره را در هوا می پراکند

شایدهم دستهایت به دلتنگی های پنجره نمی اندیشد!!

 

 پنجره به قدرت جادویی دستانت ایمان دارد

آسمان آبی را به فردایش ببخش

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 20:14 توسط زنی تنها| |

زندانی سیاهچاله های شب را فراموش کرده ام

او که با قلمش شهاب سنگی را

 بر چهره ی سیاه شب ترسیم کرد

نمی دانم قلم جادویی اش را

کدام پتیاره ای شکست؟!

به آسمان چشم دوخته ام

فارغ از خیال زندانی

سالهاست که منتظر آمدن هالی ام

شاید آرزویم برآورده شود!!

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 21:40 توسط زنی تنها| |

پری کوچک افسانه ی من

نرم و آرام و غمین

غصه های دل تنگش را

به سکوت شب و دریای دل

نی لبک می بخشد

 

روزهای پری دریایی

شده سرشار از شب

و شبش سرشار از تاریکی

 

پری از آدم ها می پرسد

چیست سر مفتون

در نگاه نگران مادر

و صمیمیت دستان پدر

چیست انسانیت ؟

مهربانی

دوستی

عشق

 

پری من شاید

عاشق دنیای فریبنده ی آدمها بود

تا آن شب

آری آن شب که ماهیگیری

در میان خشم دریا گم شد

او که در لحظه ی آخر

زیر لب نیما را با حرارت می خواند :

" ای آدمها که بر ساحل نشسته شادو خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان "

 

پری قصه ی من به اندازه ی آلام بشر

غمگین است

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 15:25 توسط زنی تنها| |

کودکی با دست های کوچکش

مهربانی را میان شاخه گلی

پیچیدوبه دستی سپرد

تا تمام خوبی های دنیا را 

در جامی ارغوانی به هم بیامیزد

واکسیری بسازد از انسانیت

شاید انسانیت جاودانه شود

 

کودک در انتهای کوچه مانده

چشم به راه

دست هایش در یخبندان دنیای سیاهی

بوی گل یخ گرفته

 

اما دست نامهربان گل را پرپرکرد

وبه دنیای ساده ی کودک خندید

واندیشید جاودانگی انسانیت

طلسم شده

نه!انسانیت طلسم شده

وباز مستانه خندید

.

.

.

وکودک هنوز منتظر است

نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/02ساعت 22:17 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin