تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

چند سال پیش بود،.قتی که تب فوتبال همه جا رو گرفته بودمن هم جزء هوادارهای دو آتیشه ی فوتبال بودم.

علاوه بر اینکه فوتبال که چه عرض کنم باید بگم فوتسال بازی می کردم (از حق نگذریم گلر قابلی بودم)همه ی مسابقات رو هم می دیدم از جام آزادگان(که بعدا به جام خلیج فارس تغییر نام داد)و جام حذفی گرفته تا لالیگا و سری A،بوندس لیگا،اینترتوتو و جام یوفا

امان از وقتی که دربی نزدیک می شد خونه ی ما می شد عینهو برنامه ی نود ،همه می شدن مفسر،هرکسی واسه خودش یه تیم ارنج می کرد،تازه کلی روی سیستم بحث می شد یکی می گفت1-6-3 یکی دیگه می گفت:2-5-3اون یکی می گفت:3-3-4...یکی می گفت :آبیته یکی دیگه می گفت:قرمزته البته بابام همیشه می گفت:تیم ملی!]یادش به خیر ،مقدماتی جام جهانی 98 و اون بازی تاریخی توی ملبورن تازه بعدش هم گروهی با آمریکا وچه ذوقی کردیم وقتی آمریکا رو زدیم(این همون مشت محکمه ی معروف بود)ولی تازگیا(در ظاهر)که داریم با آمریکا رفیق می شیم ،فکر کنم خیلیا غصه شون گرفته آخه دیگه آمریکا کیسه بوکس نیست که ملت فرت وفرت بیان مشت محکم بزنن و ناک اوتش کنن!

نمی دونن قبلا که بهشون می گفتن آمریکا شیطان بزرگه راست بود یا الان که میگن آمریکا می خواد بشه دوست بزرگ!یا هردوش دروغ بود و بازی سیاستمدارای ایرانی و آمریکایی بود واسه سر کار گذاشتن ملت!

دیگه نمی شه سر ملت رو شیره مالید !یه هفته مونده به  انتخابات یکی تو کاخ سفید بگه :به انتخابات شما می گن کشک!جمع کنید این بساطتون رو!بعد هم بعضیا و از جمله رسانه ی ملی (اصلا فکر نکنید دولتیه !)از خدا خواسته شروع می کنن به کار گرفتن مخ ملت که به کوری چشم بوش پدر و پسرو نوه ونتیجه...خونواده ی کلینتون و اباما هم که شده بیاین رای بدین)

بگذریم

ولی تو این همه هیاهو همیشه یه چیزی بود که آزارم می داد،داداشم می تونست بره استادیوم ولی من نه!چند بار وقتی دربی بود رفت ومن بهش می گفتم خوش به حالت که پسری،چی می شد اگه دخترا هم می تونستن برن استادیوم

بعد هم یه مدتی در مورد حضور خانم ها تو استادیوم بحث شد و بالاخره به این نتیجه رسیدن که فضای استادیوم ها برای حضور خانم ها مناسب نیست به عبارت دیگه آقایون می خوان توی استادیوم ها فحش بدن!پس نتیجه اینکه خانوم ها حق ندارن بیان استادیوم!دلیل قانع کننده ای بود!(یکی دیگه فحش می ده و یکی دیگه از حضور تو استادیوم محروم می شه!)

خیلی وقته که فوتبال نگاه نمی کنم یعنی دیگه رمقی واسه فوتبال دیدن نمونده ولی ما هم حق داریم تو استادیوم باشیم ،ما هم حق دیدن داریم

نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 17:23 توسط زنی تنها| |

ساعت انگار به ضیافت رفته ست

به خوابی ابدی

و زمان

بی تردید

متوقف شده است

وسکوتی ست غریب

شاید هم دلهره آور باشد

شاید امشب میراب

مرگ را قسمت می کرده ست

 

باد مشتش را

بر در و پنجره ها می کوبد

وچه سرمایی ست!

شاید این ناله ،نه از زوزه ی باد

که از ناقوس کلیسا باشد!

شاید انگشتانش بی حس است

او که در صومعه ی تاریکی

ناقوس مرگ را به صدا در می آرد

 

پاپ، انجیل را غسل تعمید می داد

شاید انجیل جدیدی متولد شده بود!

صهیون،بر آبی یکدست خیال

دیواری بتونی نقاشی می کرد

ومسلمانی قران را به سر نیزه سپرد

او که از بازی سنگ

با تن مجروح زنی بر می گشت!

 

نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 10:57 توسط زنی تنها| |

از قدیم گفتند: هر اومدنی یه رفتنی داره و هر گرفتنی یه پس دادنی!ما تو این چهار سال دانشجوئی و البته یه چند سالی هم قبلش(که سرجمع14 سال هم نمی شه!)چشممونو دوخته بودیم به جیب نازنین پدر گرامی ،جیبی که بزنم به تخته از گاوصندوق های بانک های سوئیس هم دست نیافتنی تره!

سر ماه که می شد با یه sms به پدر گرامی و عرض ارادت خالصانه !یه حالی به حساب بانکیمون داده می شد(بنده ی نان بودن درد بزرگیه!)وما هم گل از گلمون می شکفت و خرج می کردیم تا ماه بعد وsms بعدی!!

حالا از چرخش روزگاررسیدیم به روز پدر!حالا وقت پس دادنه!من نمی دونم این چه وضعیه؟! یه روز روز پدره،یه روز روز مادره ،یه روز تولده ،یه روز سالگرده،یه روز ماه گرده و الی آخر

حالا روز مادر می شه یه کاری کرد مامانای  بیچاره با یه شاخه گل هم کلی ذوق می کنن هر چند اگه....نه ولش کنین همه چی رو که نباید گفت!

ولی امان از دست این باباها...هر کی مرده روز پدر بره یه شاخه گل بده تا بعدش مثل اعلامیه بچسبه به دیوار!کلا این مردا آدمای پولکی ای هستن!اونهان که می رن سرکار وپول در میارن!اونهان که باید خرج زندگی رو بدن!و اونهان که باید کلی کارای سخت انجام بدن!

یه هفته است دارم فکر می کنم واسه روز پدر چی بخرم؟!کتاب؟حوصله ی خوندن ندارن،وقتشون پره ،مثل ما نیستن که صبح تا شب تو خونه بی کار بشینن!وسیله ی خونه؟نه!این کادوی روز مادره(مامانای بیچاره)وسایل فانتزی؟درست بشین بچه!از این قرتی بازیا خوششون نمیاد!پیپ؟خوبه تازه 2روزه رفتی دانشگاه،فردا تو خونه بساط منقل و وافور به پامی کنی !بچه جان!پیپ و کراوات و...از مثابه بارز غربزدگیه!

پس چی بخرم؟!

من تصمیممو گرفتم می خوام یه کارت تبریک بخرم وتوش بنویسم پدر عزیزم!روزت مبارک.به دلیل مشکلات اقتصادی لاینحل امسال کادوها هم سهمیه بندی شده .کادوی روز تولد خدمتتون بودیم روز پدر  شرمنده ی  روی ماهتون شدیم.با سهمیه بندی آینده از آن ماست!

شما هم هر چه زودتر تصمیمتونو بگیرین!!

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 21:38 توسط زنی تنها| |

آزادی را آنقدر حقیر کرده اند

که در وجود کلیدی خلاصه شود

اگر روزی تمام کلیدها گم شوند

آزادی معنایی نخواهد داشت؟!

نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 21:21 توسط زنی تنها| |

18 تیر بود وتنها چیزی که یادم می آمد تولد یکی از دوستانم بود!به ذهنم فشار می آورم، انگار چیز دیگری هم بوده پس چرا فراموش کرده ام؟خب شاید مهم نبوده!پس این تصاویر مبهم که به ذهنم هجوم می آورند چیست؟دست های خونی،چشم های سرخ از حرارت خشم،صورتک های ترسو!ازدحام جمعیت و شعارهای نو!

خدایا چرا هیچ چیز را به خاطر نمی آورم؟!آن دخترک کیست که بی وقفه فریاد می کشد و آن پسر که دست هایش را مشت کرده بر فرق آسمان می کوبد وچه جمعیتی!چه قدر دختر و پسر!انگار صورت هایشان همه یک شکل است شاید هم من اینگونه می بینمشان.ومن می ترسم ازآن باتوم به دستی که با لذت باتومش را فرود می آورد بر دست ها،صورت ها ...خدای من! خیلی بی رحم است

وکمی آن طرف تر رئیس جمهوری را می بینم که درمانده و سرگردان می اندیشد به آن چه گفته پای بند است یا به آنچه مصلحت اندیشان اراده کرده اند!کسی آرام نجوا می کند چرا اینهمه سانسور؟چرا...توقیف شد؟!این همه غوغا به خاطر توقیف یک روزنامه است؟!این که خیلی عادی است بهش عادت داشتیم(این را من گفتم) ولی انگار موضوع خیلی مهمتر از توقیف یک روزنامه است انگار خشم فروخورده ی ملتی است که آزاد شده و مردی که نگاه غضبناکش نشان می داد که از این جمع شاکی است آرام به کنار دستی اش گفت تمام اراذل و اوباش شهر را جمع کنید امشب فیلمی برای اکران  داریم !ومن معنای کلامش را نفهمیدم ولی هر چه بودخوب نبود!

موبایلم را نگاه می کنم از شنیدن خبرهای بد خسته ام و باز اس ام اس بود و باز خبر بد، باز بازداشت!آخر نزدیک 18تیر است وبرای حفظ مصالح بهتر است عده ای چند روزی نباشند!

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 15:28 توسط زنی تنها| |

سازهای شکسته

فیلم های گیشه

مارمولک توقیف شده

ولبخند که سالها ست بر لبها ماسیده!

 

حقوق زن

برابری

دروغ های قشنگ

و زن که درمیان نگاه های هرزه

و باورهای پوسیده فراموش شده!

 

دست های زحمتکش

نگاه خسته

جیب خالی

ورئیس سندیکایی که مهمان اوین شده!

 

گچ

تخته

معلم

تعلیق،تبعید،اخراج

وسفره ای که بی نان شده!

 

قلم

کاغذ

مغزهای دربند

دست های ترسو

ومحافظه کاری که رفیق

گرمابه و گلستان شده!

 

دانشجو

فریاد

بازی

داستان توکلی ،منصوری

وقصابان که تکراری شده!

 

ریاست جمهوری

وعده

وبنزین که کارتی شده!

 

سفید

سیاه

خاکستری

نه!وسالهاست که همه ی مداد رنگی ها

سیاه شده!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 0:56 توسط زنی تنها| |

من مسافرم .جاده بوی سحر آمیز غبار را به ذره ذره ی وجودم بخشیده و من سرشار از این بوی سرگیجه آور به بوی کاه گل رسیده ام ،بوی چوب ،بوی سادگی .پس از سالها رفتن به این در بسته رسیده ام .

دری که بسته بودنش وجودم را آزار نمی دهد سادگیش جادویم می کند می خواهم ساعتها بی حرکت بمانم و نگاهش کنم

 

 

امروز در مجن (از توابع شهرستان شاهرود)فقط سادگی دیدم من از میان مردمی گذشتم که دیوارهایشان کوتاه بود و سقف خانه هاشان به هم راه داشت هنوز اعتماد میان آدم ها نمرده بود محبت را در دستان  پسر بچه ای دیدم که نانش را به سفره ی بی برکت ما هدیه کرد و امید را در بازوان پیرمردی یافتم  که با عشق  باغش را آبیاری می کرد.

من سرشار از حسی خوشم  که تماشای سادگی به من بخشیده  وحسم را با تمام آدم هایی که سادگی را گم کرده اند تقسیم می کنم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 22:35 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin