تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

جامعه شناسان خانوداه را کوچکترین و اساسی ترین بخش هر جامعه می دانند و بر لزوم توجه به این نهاد تاثیرگذار تاکید می ورزند.از آن جا که خانواده اساس و بنیان جامعه است برای حل ریشه ای مشکلات و ناهنجاری هایی که در جامعه نمود پیدا می کند باید به سراغ خانواده ها رفت.حمایت از خانواده در واقع حمایت از جامعه و حمایت از تک تک افراد آن است.

 

حقوقی که اسلام برای مردان در زمینه ی ازدواج قائل شده است اگر به صورت صحیح و با رعایت اعتدال و البته با در نظر گرفتن شرایط و نیازهای روز مورد استفاده قرار نگیرد نه تنها مشکلی از مشکلات جامعه را حل نخواهد کرد که به بی بند و باری های اخلاقی مردان جنبه ی شرعی خواهد بخشید .البته آنچه در آیات قرآن از جمله در آیه ی 3سوره ی نساءدرموردشرط ازدواج مجدد مردان مورد تاکید قرار گرفته توانایی ایجاد عدالت و انصاف میان همسران است.

 

در سوی دیگر ودر قوانین حقوقی وضع شده درجامعه در مورد ازدواج باید توجه داشت که این قوانین باید براساس منافع طرفین باشد و نباید با جانبداری و سمت و سو بخشی به قوانین عرصه را بر یکی از زوجین تنگ کرد

لایحه ی حمایت از خانواده که برخلاف نامش تنها چیزی که یه خانواده ها عرضه نمی دارد حمایت است گامی دیگر در جهت پایمال کردن حقوق زنان است.

این لایحه که باید کوشید تا از تصویب آن در مجلس جلوگیری کرد ،شرط اجازه ی همسر را در ازدواج مجدد مردان ملغی کرده وتنها شرط لازم را تمکن مالی مرد دانسته است.آیا اگر با عقل و انصاف

در این مورد قضاوت کنیم به این نتیجه نخواهیم رسید که این لایحه بر بی بندوباری اخلاقی برخی  مردان(البته به بیان لایحه از نوع متمولشان!) خواهد افزود.سوال این جاست که این لایحه کدام استحکام را به بنای خانواده خواهد بخشید؟!

این لایحه هیچ لزومی برای ثبت ازدواج های موقت قرار نداده است و ناگفته معلوم است که مردان به سادگی خواهند توانست از پرداخت حقوق زنانی که تن به ازدواج های موقت می دهند، سرباززنند.

ودر جای دیگر بر مهریه مالیات تعیین کرده و شرایط طلاق را برای زنان دشوارتر از پیش ساخته است

باید پرسید آیا بانیان این لایحه بر اثرات سوئی که تصویب این لایحه به همراه خواهد داشت اندیشیده اند؟

زنان که از حق طلاق محرومند با تصویب این لایحه چه تضمینی برای ثبات پایه های زندگیشان خواهند داشت؟

 

در حاشیه:آیه 3سوره ی نساء:پس آن کس از زنان را به نکاح خود درآورید که شما را نیکو ومناسب با عدالت است دو یا سه یا چهار و اگر بترسید که چون زنان متعدد بگیرید راه عدالت نپیموده و به آنها ستم کنید پس تنها یک زن اختیار کرده که این نزدیک ترین به عدالت و ترک ستم کاری است.

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 13:33 توسط زنی تنها| |

هیچ وقت نمی خواستم توی وبلاگم به بحث در مورد گذشته ها بپردازم، هیچ کدوم از ماها  نمی خوایم چون فقط بحث های فرسایشی و بدون نتیجه است همه ی ما به دنبال راه گریزی از این بحث ها هستیم من این مطلب رو نوشتم تا آخرین پرده ی این فیلم باشه و به همه ی دوستانی که با موش و گربه بازی معلوم نیست می خوان به چی برسن می خوام  یا انقدر قوی باشن که حرفهاشون رو بی پرده بزنن ویا  اگر تواناییش رو ندارن بهتره این بازی رو تموم کنن.

کامنت های مهمانان ضیافت رو می خوندم :

انجمن مرد.مگه انجمن یه دفتر پرت توی یک دانشگاه ...بود که بمیره.انجمن یک اندیشه است مگه اندیشه ها می میرن؟انجمن مرده چون ما مردیم یه نگاهی به خودمون بندازیم همه از سیاهی و سردی و شب و... می گیم همه ناامید و سرخورده،مگه با اعتقاد تو ی این راه نیومدی؟مگه نمی دونستی ممکنه...

انجمن مرد و من هم مطمئنم که در مردنش سهیم بودم شاید یک سادگی اشتباه بزرگی باشه ولی من از اینکه بگم اشتباه کردم نمی ترسم همه ی ما انسانیم و جایزالخطا ولی باید بتونیم اشتباهمون رو بپذیریم و خودمون رو پشت توجیهات پنهان نکنیم

از تک تک شما می پرسم شما سهمی در مرگش نداشتید؟اگر اشتباه کردید در اعترافش صادق بودید یا خودتون رو پشت انبوهی از توجیهات قایم کردید و فکر کردید کسی متوجه ی اشتباهتون نیست

همه ازنفوذ پدران معنوی می نالیدن ولی بیشتر وقتها بهش دامن می زدن ،همه از دبیر شاکی بودن و به جای اینکه به این فضا انتقاد کنن یا سکوت می کردن یا ترجیح می دادن خودشون رو بکشن کنار

انتقادم به اونهایی که از فضا خبر داشتن و در انتخابات به بهانه های مختلف خودشون کشیدن کنار و بعد هم گفتن چه شورای مرکزی ضعیفی !چرا خودشون نیومدن توی میدون تا ببینیم چند مرده حلاجن!

خیلی اتفاقات توی این مدت افتاد سیر حوادث انقد سریع بود که شاید هنوز هم باورمون نمی شه

ولی باید باور کنیم که این اتفاقات افتاد. تا حالا از خودمون پرسیدیم به چند تا از بچه ها اعتماد داریم؟اگه اعتماد نداریم تا حالا پرسیدیم دلیلش چیه؟آیا دلایلمون منطقی و محکمه پسنده ؟اگه هست که...ولی اگه نیست بهتره یه تجدید نظری در برخوردهامون بکنیم

تا حالا از خودتون پرسیدین چقدر برای چیزی که یه روزی بهش اعتقاد داشتید مایه گذاشتید؟اصلا مایه گذاشتید؟!

آیا اون روزی که به کمکتون نیاز بوده حضور داشتید یا خودتونو پشت بهانه ها پنهان کردید؟!تا حالا به سقف هزینه ای که می خواید بدید فکر کردید؟تا حالا ترسیدید؟من این رو با شهامت می گم می ترسم ،نمی خوام هم هزینه بدم چون خونوادم همچین اجازه ای رو بهم نمی دن.خونواده ی تو چی؟تحت فشار نیستی؟به فکر آینده ات چی؟

خیلی سوال هاهست که باید در برابر وجدانمون بهش چواب بدیم به خودمون که نمی تونیم دروغ بگیم می تونیم؟!

همه ی ما مقصر بودیم حتی اون کسی که فکر می کنه هیچ تقصیری نداشت و این بقیه بودن که اشتباه کردن پس بهتره به این بازی خاتمه بدیم و از اشتباهاتمون درس بگیریم.

نوشته شده در دوشنبه 1387/05/14ساعت 23:12 توسط زنی تنها| |

اگرچه قسمت من از

بازی تلخ روزگار

سیاهی و سردی و رخوت است

بی گمان

هنوز هم

عاشقم

بر کرامت دست های مردمان پاک

بر صداقت چشمهای بی گناهشان

و بر عطوفتی که از میان

دل های ساده شان

زبانه می کشد

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 21:14 توسط زنی تنها| |

غروب جمعه بود از آن غروب های دل گیر،غروب اینجا فرق می کند از جنس دیگری است آنقدر دل گیر است که وقتی نگاهش می کنی دلت در هم پیچیده می شود احساس می کنی الان است که دلت از فشار غصه بترکد،بغض گلویت را می گیرد ؛همه ی غم های دنیا یکدفعه توی  دلت تلنبار می شود و اشک ات بی دلیل سرازیر می شود.اگر هنگام غروب کنار کارون باشی اوضاع بدتر هم می شود ومن آنجا بودم؛دلم گرفته بود و صدایی در گوشم می پیچید کسی با بغض صدایم می کرد انگار او هم دلتنگ بود وقتی به سمت صدا برمی گشتم هیچ کس نبود کمی آن طرف تر ماهی گیری تورش را پهن می کرد وآواز غم انگیزی می خواند یا من این طور می شنیدم.

باز غرق دلتنگی هایم شدم ،غرق غروب.

هوا داشت تاریک می شد که برگشتم مادرم پرسید: کجا بودی؟بی حوصله فقط نگاهش کردم .گفت:اتفاقی افتاده؟وباز هم همان نگاه.

حوصله ی چهار دیواری خانه را نداشتم قفس تنگی را می ماند وهمان موقع بود که کسی مرا به ضیافتی خواند.شب از نیمه گذشته بود که به دیدارش شتافتم در سکوت زیر نور چراغ هایی که فضا را تلطیف می کردبی اراده گفتم:ناگهان چقدر زود دیر می شود و بعد ساکت شدم با خودم گفتم اگر خواب باشد حضورم خوابش را آشفته می کند اما سنگینی نگاهش را احساس کردم گفت:چرا نزدیکتر نمی آیی؟روبرویش که ایستادم حسی در تمام تنم جوانه زد نمی دانم چه بود حتی نمی دانم شاد بودم یا غمگین ،خواستم چیزی بگویم انگشت اشاره اش را به علامت سکوت روی صورتش گذاشت و با صدایی نجواگونه گفت:از سکوت و آرامش اینجا لذت ببر

 

"قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!"

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09ساعت 14:4 توسط زنی تنها| |

قفسی ساخته ام

نام آن تنگ بلور

آبی دریا را

من در آن ریخته ام

ماهی آزادی را

با قلم مویی

رنگ قرمز زده ام

ودلم را

خوش ساخته ام

به آن ساعت صبح

که از دیدارش نفسی می گیرم

 

چشم هایش را

بی پلک زدن

 به من می دوزد  

آرام وحزین  می گوید:

بی رحم

تو چه رندانه

زیبایی را

نه!

آزادی را

بازی دادی

 

من به تو آبی ترین احساس

را بخشیده ام

اما

دریا؟

هرگز!

تو وآن چشمان جادویی

تا ابد مال منید!

.

.

.

ماهی،آزاد شده ست

این را ازچشمانش فهمیدم

او با چشمانی

که از شوق رهایی باز است

سردوبی احساس

مرا می نگرد!

نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 19:0 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin