تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

از خیابون که رد شدم دیدمشون چند تا بودن قد ونیم قد،خیلی دلم سوخت گوشیمو از تو جیبم دراوردم با خودم گفتم عکسشو می زارم تو وبلاگم

4یا شایدم 5 تا بودن به زحمت ده سالشون می شد یکیشون از بقیه ضعیف تر بود از این پسربچه های لاغر و کوچولو و دوست داشتنی لباساش خیلی کهنه بود با خودم گفتم:خدا می دونه آخرین باری که لباس نو پوشیده کی بوده،سادگی عجیبی توی چشماش بود، دیده بود که ازشون عکس گرفتم. باورم نمی شد ولی با دوتا دستهای کوچیکش دوتا گونی سنگین رو با زحمت می کشید و دردآورتر اینکه یه گونی دیگه رو هم با دندوناش نگه داشته بود .بهش گفتم بزار کمکت کنم نمی دونم چرا ولی نگاه سنگینش رو روی دستام دیدم شاید با خودش می گفت:تو که هرروز یکی از دغدغه هات اینه که ناخن های سوهان کشیده ات نشکنه می خوای سنگینی این گونی رو بکشی؟هیچی نگفت ولی چشماش باهام حرف می زد منم هیچی نگفتم فقط سعی کردم با نگاهم بهش بگم دغدغه ی من دست های توئه

گفت :اگه یه چیزی ازت بخوام انجام می دی؟گفتم :اگه بتونم حتما گفت:اون عکسی رو که از ما گرفتی حذف کن .خیلی از خودم بدم اومده بود گفتم باشه.

با سختی گونی ها رو می کشید به دوستاش گفتم :لااقل شما کمکش کنید یکیشون گفت:هرکی گونی بیشتری رو بیاره پول بیشتری می گیره.

برای یکی گرفتن صد میلیون چقدر راحته و برای یکی دیگه...

دست های کوچکت را به من بده تا سادگیشان را با دستانم پیوند دهم

 

نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 18:34 توسط زنی تنها| |

  امروز توزیع می شود نشریه ام را می گویم حس مادری را دارم که پس از ماه ها انتظار، کودکش متولد می شود و با نگاه نگرانش دیدگان اطرافیان را تعقیب می کند و می خواهد که با نگاه یا کلامشان کودکش را تحسین کنند دردهای مشترک مردم این سرزمین است هزارتا نویسنده دارد اما صاحب امتیاز و مدیر مسئولش خودم هستم به همه ی نویسندگان گفته ام مطالبشان را با اسامی مستعار بنویسند نمی خواهم گزندی به خود یا به قلمشان برسد من برای پر کردن هزار صفحه ی این دردنامه زحمت زیادی متحمل شده ام اما مانند بسیاری از این مجلات و روزنامه ها برای پر کردن صفحاتش جان نکنده ام یعنی به زور پرش نکرده ام تا دلتان می خواهد درد و انسان دردمند وجود دارد

اما نمی دانید موقع چاپش چه عزابی کشیدم به هر چاپ خانه ای می بردم مدیرش پوزخندی می زدومی گفت تو که چیزی نیاورده ای !من چه چیز را چاپ کنم؟و من دردمندانه فریاد می کشیدم:این همه درد، این همه انسان دردمند ،فریادها را نمی شنوی؟ضجه ها را چطور؟قفس های نامرئی را نمی بینی؟حق های پایمال شده را چه؟دین های به دنیا فروخته شده را چطور؟زنان ستمدیده ،مردان رنجور و کودکان بی دفاع و...  تازه یکی از آنها گفت :قرص هایت را خورده ای؟من ترسیدم با خودم گفتم:او از کجا می داند می داند من مریضم؟!از کجا می داند دردهای این مردم مانند خوره به جان افتاده و رهایم نمی کند،گفتم:نه،می دانید قرص هایم خارجی است و من هم وسع خریدش را ندارم مشابه  ایرانیش هم در بازار نیست گفت :معلوم است ! ان شاءالله خدا شفا دهد...

ولی بالاخره" فاتح شدم"البته من خودم را به ثبت نرسانده ام !نشریه ام را چاپ کرده ام و می خواهم خودم توزیعش کنم تا در نگاه خوانندگانش حس همدردی را ببینم.

به اولین نفر که نشریه را دادم گفت: قیمتش چند است؟گفتم دردنامه که قیمت ندارد گفت:ما رو گرفتی؟!ببین من انقد برگه ی سفید می خوام چی کار؟اگه قیمتش خوب باشه خب می خرم گفتم:نگو که تو هم فریادها را نمی شنوی!نگو دردها را نمی بینی!نگو ...نگذاشت حرفم تمام شود گفت نکند قسمت دوم فقر و فحشاست؟!گفتم :ولش کن لااقل این CD را ببین تمام آثاردکتر است خودم دانلود کرده ام این یکی هم برای تو!گفت :دکتر؟گفتم :شریعتی را می گویم اگر هیچ کدام ازآثارش را نخواندی لااقل "شیعه ی علوی و شیعه ی صفوی " را بخوان گفت:آهان !می شناسم همان که روشنفکر است یکی از کتاب هایش را خوانده ام اسمش "بوف کور"بود!!حالم خیلی بد شده بود شاید به خاطر قرص هاست!تازه گفت:این دکتر شما هم بد نمی نویسد!ولی من یک نویسنده ی خوب سراغ دارم که درد نسل جوان را می فهمد می دانی فهیمه رحیمی را می گویم! پنجره را خوانده ای؟محشر است گفتم:آری خوانده ام اما انگار پنجره ی میان من وتو سالهاست که بسته است و رفتم

و دومی و سومی و چهارمی و ...نهصدونودونهمین نفر.باورم نمی شود چرا هیچ کدامشان دردها را ندیدند؟نکند درد مردمم بی دردی است و من اشتباه کرده ام؟نکند دردشان ندیدن است؟یا نخواستن؟یا نخواندن؟یا...

می خواستم آخرین نشریه را به اهلش بسپارم یا به کسی که لااقل دردها را ببیند مرد میانسالی را دیدم که روزنامه  دستش بود با ریش پرفسوری و عینک افتابی پالتوی خاکستری تنش بودنشریه را که به دستش دادم گفت :چرا این همه درد؟چگونه مردم تاب می آورند؟نمی دانید چقدر خوشحال شدم گفتم :شما دیدید،شنیدید،حسش کردید

گفتم:کمکم می کنید تا برای درمانش راهی بیابیم؟گفت :دخترم ، من بلیطم راok کرده ام فردا پرواز دارم خوشبختانه ممنوع الخروج هم نیستم تو به تنهایی نمی توانی کاری کنی تو هم مثل بقیه  ی مردم زندگیت را بکن،چشمهایت را ببند،گوش هایت را بگیر...و رفت

حس مادری را داشتم که با دستان خودش تن کودکش را به تاریکی و سرمای گور می بخشد تلخ بودم و سرد

نمی دانستم راه کدام است و بی راهه کدام؟اما این آیه ی انجیل تسکینم داد و راه را برایم روشن کرد"ای مردم!از راه هایی مروید که روندگان آنها بسیارند از راه هایی بروید که روندگان آنها کم اند"

 

نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 8:56 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin