تبليغاتX
فصل سرد




















فصل سرد

چند روز پیش بارانه توی کامنت های وبلاگش گفته بود دلش برای خودش تنگ شده ،دلتنگ شدن برای خودت خیلی حس عجیبیه ولی من هم خیلی وقته که دلم برای خودم تنگ شده ،من خود واقعیم رو خیلی وقته که فراموش کردم یا شاید هم پنهانش کردم !چون هم شرایط سنیم فرق کرده و هم ارزش های جامعه ام این اجازه رو به من نمی ده.

وقتی به گذشته ها فکر می کنم  دلم برای اون دخترک شیطونی که همه رو عاصی کرده بود تنگ می شه بعضی وقتها با خودم می گم شاید اونی که از دیوار صاف بالا می ره خود من بودم!چند سال بیشتر از وقتی که موتور معلمون رو پنچر کردم(به تلافی اینکه ازکلاس اخراجم کرده بود)و اون داشت ازپنجره ی دفتر دبیرستان نگاهم می کرد(البته اینو بعدا فهمیدم)نمی گذره .

خیلی وقت از زمانی نمی گذره که مدیر دبیرستانمون گفت:تا وقتی که پدرت نیاد و تعهد نده حق تحصیل توی دبیرستان رو نداری(این حق تحصیل همیشه واسه ما مشکل ساز بوده!)سال اول دانشگاه بودم که به سر کلاس به استادمون گفتم بعد از این همه سال تدریس هنوز نحوه ی برخورد با دانشجو رو بلد نیست!

همه ی این کارها باعث شده بود که مادرم همیشه بهم می گفت:تو چرا مثل بقیه ی دخترها نیستی؟و من همیشه با شیطنت خاصی می گفتم:مگه بقیه ی دخترها چطورند؟اونم می گفت:اونطوری که تو نیستی!

وقتی که مادرم گفت:دیگه اجازه نمی ده با بچه های فامیل فوتبال بازی کنم ،خیلی ناراحت شده بودم .مادرم گفت:این حق رو من ازت نگرفتم و من که حرفش رو نمی فهمیدم برای اینکه بگم من مخالفم توی اتاق خواب فوتبال بازی می کردم!در واقع فقط توپ رو به درو دیوار می کوبیدم تا مادرم رو عصبانی کنم!مادرم می گفت:جامعه ی ما برخی از حقوق رو از دخترامون سلب می کنه چون دخترن!و من از اینکه دخترم متنفر می شدم شاید چون جراتشو نداشتم که به جنگ ارزش های بی پایه ای برم که سالها بود جامعه برام ساخته بودم چون می دونستم ویران کردن آسونه چیزی که سخته ساختنه

یک روز که امام جمعه ی شهر برای یک جلسه ی پرسش و پاسخ به دبیرستانمون دعوت شده بود انقدر بین من و اون بحث شد و در نهایت بحث با سوت و کف حضار به نفع من تموم شد!چند روز بعد به آموزش و پرورش منطقه احضار شدم و رییس آموزش و پرورش که یک اصلاح طلب بود به شدت تشویقم کرد و گفت:من سالهاست دنبال دخترهایی می گردم که بخوان از حقوقشون دفاع کنن ،گفت:سعی کن خودت رو قوی کنی تا قوی نشی نمی تونی به جنگ چیزهایی بری که سالهاست ملکه ی ذهن مردم ما شده

من می خواستم دختر قوی ای باشم ،می خواستم به جامعه ام بگم من مخالفم!حق من این نیست که فقط یک مادر باشم یا یک آشپز و شاید هم یک خیاط!حق من به عنوان یک انسان باید محترم شمرده بشه، من حق دارم خودم باشم همون طوری که هستم نه اون طوری که می خوان باشم

شاید برای من به شخصه به ندرت دختر بودنم مانع از این شده که کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم اما همیشه از خودم می پرسم چرا بعضی از کارها خاص پسرهاست؟چرا شیطنت برای پسرها کلی به به و چه چه همراهشه !ولی اگه همون کار رو یه دختر انجام بده می شه بد!

چرا این همه حصار؟چرا این همه حد؟حدهایی که دارن با سرعت بی نهایت به سوی اسارت میل می کنن  

 

در حاشیه: یک زن ایرانی در جمع 50 زن برتر جهان 

نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 18:53 توسط زنی تنها| |


Design By : Night Skin