فصل سرد
به آسمان نگاه می کنم به این پهنه ی بی انتها و می اندیشم آسمان با این فراخنای دل، با ز هم دلش می گیرد و همچون کودکی زار می زند بدون اینکه از این همه آدم که نگاهش می کنند خجالت بکشد پس چرامن باید از این همه درد که توی دل کوچکم(دلهای بزرگ مال آدم های بزرگ است) جمع می شود و گاهی آنقدر فشار می آورد که احساس می کنم دیگر برایم توانی نمانده خجالت بکشم دردهایی هست که به هیچ کس نمی توان گفت دردهایی که فقط باید توی دلت بماند وحرف هایی و رویاهایی روزهای آخر سال عجیب بی حوصله می شوم حوصله ام سر می رود از این ثانیه های کشدار مسخره احساس می کنم این سال حاضر است برای ماندن تن به هر خفتی بدهد مثل خود ما که گاهی آن قدر پست می شویم که تنها برای ماندن تن به هر ذلتی می دهیم این روزها همه اش به مردن فکر می کنم به این که خودکشی چه مرگ لذت بخشی باید باشد چه حالی می شود عزرائیل وقتی می بیند قبض را که به دستت می دهد رسیدش یک خنده است از اعماق وجود،برای ماندن لحظه ای هم التماس نمی کنی مگربا این همه بودن توی این دنیا چیزی عوض شد که حالا باز هم باید برای بودن التماس کرد؟ که بود که می گفت خودکشی کار آدم های ضعیف است به نظر من که از این جمله های دلخوشکنک است برای این آدم های تکراری که به این زندگی های تکراری عادت کرده اند آخر کدام عقل سلیم می گوید که شش میلیارد آدمی که روی این کره ی خاکی زندگی می کنند قوی هستند!حتی گفتنش هم خنده دار است چه برسد به فکر کردنش در حاشیه:این فصل آن قدر سرد است که آمدن بهار هر چه قدر هم بهاری دردی را دوا نمی کند شاید تنها چیزی را که تازه می کند زخم های کهنه باشد برای خاتمی که روزی مردی بود که با اسب در باران آمد مادری برای دلبندش املا می گوید،عزیزم بنویس آن مرد آمد،آن مرد با اسب آمد،آن مرد با اسب در باران آمد کودک چشمان منتظرش را به دهان مادر می دوزد و می گوید:مامان نقطه بگذارم سر خط اما مادر انگار حرف هایش را نمی شنود در عرض چند دقیقه حوادث چند سال در برابر چشمانش رژه می رود و یاد آن روز می افتد که روزنامه را دستش گرفته بود و خوانده بود آن مرد آمد...و می دانست خاتمی خواهد آمد شاید این همان اسب سوار باران دیده باشد آن مرد آمده بود با یک دنیا رویای قشنگ،آرزوهای رنگی مثل جعبه ی مداد رنگی دختر کوچکش ،لبخندی روی لبان مادر جان گرفت شاید رویاهای زنانه ی او هم داشت جان می گرفت با آن سیدی که همیشه لبخند به لب داشت همه جا آبی بود،سبز،صورتی،یاسی ناگهان کسی مداد سیاه را برداشت و با خشم و بغضی فروخورده روی تمام دفترهای نقاشی رنگ شب پاشید مرد اسب سوار ایستاده بود و نگاه می کرد رویاها یکی یکی جان می باخت مثل آدم هایی که یکی یکی و به گناه این که نگاهشان به دنیا رنگ روشنی داشت جان می باختند و اسب سوار بی حرکت ایستاده بود نه تاخت وتازی،نه شمشیر کشیدنی،نه...فقط سکوتی که زجرآور بوددل مردم ایران مثل یک آسمان ابری بود گرفته و بغض آلود ،شاید مرد ،اسب،باران همه هیچ بود... با اسبش به این سو وآن سو می تاخت وهمچون پیکی پیام صلح را می رساند و می گفت باید به تمدن ها فرصت گفتگو بخشید اما دیگر دل خیلی از مردم با او صاف نمی شد انگار که رویای مردم را نیمه کاره رها کرده بود آخر هم به مردمش نگاه کرد او هم دلش گرفته بود وگفت:من اسب سوار نیستم من تدارکاتچی بازی اسب سوارانم اما امروز روز جدیدی است شاید خاتمی می آید که رویای نیمه کاره را تمام کند شاید هم .... مادر گفت:نقطه سر خط
| Design By : Night Skin |


