فصل سرد
تصمیمت را گرفته ای ،می خواهی راحت شوی
از این همه کابوس که رهایت نمی کنند ،از آن چشم های سرخ که می خواهد همه ی دنیا را
ببلعد و فریاد می زنی:یک وجب جای سرد و یک
دنیا میله سهم من از این دنیا نیست و می اندیشی باز هم می نویسم و اهریمنی که می
خواهد اندیشه های بلندت را همچون جسمت درون پیله ای تاریک محصور کند دیوانه وار می
خندد... فرود آمدن پتکی انگشتانت را به سکون می
برد و تو باز می اندیشی آیا بهاری خواهد بود تا بتوانم دستانم را میان باغچه
بکارم؟ کسی باز هم به فردا می اندیشد و می داند
که شاید سهم تو از فردا همان دیروز باشد و باز هم روزنامه اش را می خواند و از این
همه تلخی به تلخی قهوه پناه می برد و پک های محکمش به سیگار یعنی می خواهد فرار کند یا از تو یا از خودش ...
کتاب اوریانا فالاچی oriana fallaci "نامه به کودکی که هرگز زاده نشدletter to
child never born""
با ترجمه ی زیبای یغما گلرویی را خواندم که عجیب احساسات زنانه راخوب می فهمد اوریانا!کتاب را که باز می کنم دلم بی
قرار شنیدن لالایی های مادرانه ات برای رویانی است که رویشش باید برایت همچون تابش
انوار زندگی بخش خورشید در یک سرمای استخوان سوز دل چسب باشد اما صدای گریه ها و
شکوه هایت قرارم را می برد و همراهت می آیم تا بدانم داستان کودکت چیست؟داستانی که
شاید داستان زندگی هر انسانی می توانست باشد اوریانا!گاهی می بینم تو خود منی ،تو
مایی ،تو دردهای همه ی ما زنان جهان را برای کودکت می گویی تا خودش برای ماندن یا
رفتنش تصمیم بگیرد گاهی سراپا شوق برایش از دنیای زیبایی
می گویی که صبح های زیبا دارد پر از مهربانی ست پراز شادی هایی که نباید از کودکت
دریغ شود وگاهی به خشم می آیی از این همه نابرابری وبرایش می گویی آمدن یا نیامدن
او تاثیری در کل ماجرا ندارد همیشه یکی ظالم است ویکی مظلوم،یکی برای دزدیدن یک
قرص نان اعدام می شود و یکی توی صندلی راحتی اش نشسته و امر ونهی می کند اوریانا!هنگامی که برای کودکت از پدری
می گویی که تنها برای هوس رانی هایش تو را می خواسته و حالا با آمدن کودکتان
فراموشت کرده بغضی گلویم را می گیردآری تو
حق داری از همه ی عشق ها متنفر باشی وآن هنگام که از نگاهای ملامت بار این و
آن خسته می شوی اما باز هم بر سر تصمیمت می مانی و کودک را نگه می داری خوش حال می
شوم تحسینت می کنم آه اوریانا!چقدر شنیدن داستان هایی که
برای کودکت می گویی آرامش بخش است انگار حالا که نخواسته به وجود آمده می خواهی
بداند که دارد به کجا می آِیدآری راست می گویی تنها در سرزمین عدم است که همه ی
انسان ها برابرند هنگامی که برایش گفتی اگر دختر باشد خوش
حال می شوی ولی باید بداندکه اینجا دنیای
مردانه ای است که تو و همه ی زنها همیشه از بسیاری از چیزهایی که خواسته اید چشم
پوشیده اید یا محرومتان کرده اند توی دلم می گویم راست می گویی و چقدر تحملش دشوار
است اوریانا!هنگامی که کودک نیامدن را
برگزید و تو مات و مبهوت مانده بودی و نمی خواستی نبودنش را باور کنی اگر چه غصه
هایت را باور داشتم اما خوش حال بودم که کودکت هرگزپا به این دنیای دون
نگذاشت
وکمی دورتر...
من به دست های تو / امیدهای بسیار بسته
بودم / باورم این بود:/ گرمی پشتم / از آفتاب حضور توست / اما.../ یا باورهای
من.../ یا دست های تو...
در حاشیه: امیدهایم را که از صافی حقیقت
می گذرانم ته اش هیچ نمی ماند جزباوری ساده لوحانه
| Design By : Night Skin |


